غالب بر دست ضعاف ثعالب شد .
بحربة وحشىّ سقى حمزة الرّدى * و موت علىّ من سنان ابن ملجم
شكايت صرف زمان و ريب حدثان جز به خالق ديّان نمىتوان برد .
آرى ، بعد از مدّتى ملك مظفّر الدّين بدان كوه فرستاد و سلب سلطان و اسپى كه داشت ، با زين و شمشير ، و تعويذى كه آن را در ميانهء موى سر بسته بود همه را بدست آورد . چون آوردند هر كه از خواصّ حاضر بود و در آن ايّام ملازمت او كرده ، چون اوتر خان ، و طلسب * امير آخر ، و جماعت ديگر ، گواهى دادند كه سلب اوست . و فرستاد تا استخوانهاى او را آوردند و دفن كردند . آن كرد شقىّ كارى عظيم بد كرد ، و دنيا را بفقد او يتيم گذاشت .
شهى كز تيغ او دايم عدو را * سر از گردن رگ از تن منقصم بود
مواد شرّ اهل شرك و طغيان * ز آثار حسامش منحسم بود
ز زخم گرز و تيغ آبدارش * بناى كفر دايم منهدم بود
هميشه از ملوك هفت اقليم * خلايق بر در او مزدحم بود
فلك چون چنبرى خم كرده قامت * بمرسومات رايش مرتسم بود
ازو ملّت بسى تأييدها داشت * كه از كفّار دايم منتقم بود
جهان از مرگ او دين را برانداخت * مگر اعدام اسلامش مهمّ بود