دگر آنكه اخلاط را چون بلا و غلا عظيم مشتدّ شد ، و دراهم و دنانير كاسد و مبذول ، و كلاب و سنانير مطعوم و مأكول گشت ، در يك روز از شهر قرب بيست هزار آدمى بيرون آمدند ، صورتها از جوع متغيّر گشته ، چنان كه پدر « 1 » فرزند ، و برادر برادر را نمىشناخت . شرف الملك هر روز جهت ايشان گاوى چند مىكشت و طعام مىداد ، امّا سدّ رمق نشد ، و اكثر وفات كردند و باقيان آواره و بيچاره شدند .
دگر آنكه « 2 » سلطان مرا شبى بخواند ، عجوزهاى ديدم در خدمت او نشسته كه از خلاط
هامش
( 1 ) - در اصل : نذرو .
( 2 ) - اينجا در متن عربى فصلى ديگر هست فحواى آن اينكه سلطان در موقع اشتغال به حصار اخلاط در صدد برآمد كه در اصفهان مدرسهاى بنا كند و استخوانهاى پدر خويش را كه در جزيرهاى در بحر خزر مدفون بود بفرمايد بياورند و در آن مدرسه دفن كنند .
و مقرب الدين مهتر مهتران را مأمور اين كار كرد و سى هزار دينار از براى شروع كار به او داد و به وزير عراق نوشت كه از وجوه ديوانى باقى را بپردازد . پس به عمهء خويش شاه خاتون ( دختر علاء الدين تكش ) كه بيوهء شاه مازندران اردشير بن حسن بود نوشت كه تابوت را از جزيره به قلعهء اردهن برسانند و آنجا بماند تا مدرسه ساخته شود و مدفن با تمام متعلقات آن حاضر شود .
و من كه اين توقيع مىنوشتم ميدانستم جثهء سلطان محمد در آن جزيره از اينكه بدست تاتار بيفتد و سوخته شود در امانست ، اما نتوانستم چيزى گفتن . و چنان شد كه من تخمين كرده بودم : بعد از انكه در حدود شهر آمد سلطان را شكست داده بودند قلعهء اردهن را گرفتند و تابوت را بنزد خاقان فرستادند و او آن را سوزانيد . باز فصل ديگرى دارد حاكى از اينكه مجير الدين يعقوب پسر ملك عادل ابو بكر بن ايوب از بالاى سور اخلاط با سلطان گفتگو و پيشنهاد كرد كه دو نفرى با هم مبارزهء تن بتن كنند هرگه غالب شد قول او در باب شهر اخلاط پذيرفته باشد . سلطان قبول كرد و ميعادى كردند و سلطان با وجود مخالفت شرف الملك بروز معين بميعاد گاه رفت . اما مجير الدين نيامد .