مىبوسيد و آن منصب را ارزانى مىداشت .
و چون انفاس معدود بر سلطان آخر آمد ، و هنگام رحلت از اين جهان رسيد ، سهم الحشم شمس الدّين محمود ، پسر بلاغ چاوش ، و مقرّب الدّين ، مهتر مهتران كه مقدّم فرّاشان بود ، مباشرت غسل او كردند ، و چادرى كه او را در آن بگور نهند دست نداد ، شمس الدّين محمود مذكور كفن او را بضرورت از پيراهن ساخت ، و در اين جزيره دفن كردند ، و اين در سنهء سبع عشر و ستّمائة بود .
جهان را چو بگرفت بىقال و قيل * شد از حكم او هر عزيزى ذليل
* دويدند سوى درش خسروان * پياده شده « 1 » هر يك از چند ميل
نماند اندر آفاق گردن كشى * كه از تيغ كينش نگشت از « 2 » قتيل
چو اقليمهاى جهان را گرفت * بتيغ عريض و برمح طويل
گمان برد از نخوت سلطنت * كه چشم حوادث شد از وى كليل
بخشم تمام اندر آمد اجل * برو آخت از كينه تيغ صقيل
از آن ترس حالى شدش زهره آب * همان دم برو كوفت طبل رحيل
چنين است رسم جهان با شهان * نوازش نمايد ولى زين قبيل
اسير فنا مىكند جمله را * قبيلا قبيلا وجيلا فجيل
در اين ورطها جز خدا يار نيست * فحسبى الهى و نعم الوكيل
هامش
( 1 ) - در اصل : شذ .
( 2 ) - شايد : نگشت او .