اسيرش نخواهد رهايى ز بند * شكارش نجويد خلاص از كمند
چو پروانه آتش به خود در زنند * نه چون كرم پيله به خود در تنند
دلارام در بر دلارام جوى * لب از تشنگى خشك و بر طرف جوى
نگويم كه بر آب قادر نيند * كه بر شاطى نيل ، مستسقىاند
تو را عشق همچون خودى ز آب و گل * ربايد همى صبر و آرام دل
به بيداريش فتنه بر خط و خال * به خواب اندرش پايبند خيال
به صدقش چنان سر نهى بر قدم * كه بينى جهان با وجودش عدم
گرت جان بخواهد به كف بر نهى * و گر تيغ بر سر نهد ، سر نهى
چو عشقى كه بنياد آن بر هواست * چنين فتنه انگيز و فرمان رواست
عجب دارى از سالكان طريق * كه باشند در بحر معنى غريق
ز سوداى جانان به جان مشتعل * به ذكر حبيب از جهان مشتغل
به ياد حق از خلق بگريخته * چنان مست ساقى كه مىريخته
نشايد به دارو دوا كردشان * كه كس مطلع نيست بر دردشان
چنان فتنه بر حسن صورت نگار * كه با حسن صورت ندارند كار
ندادند صاحبدلان دل به پوست * اگر ابلهى داد ، بىمغز اوست
مى صاف وحدت كسى نوش كرد * كه دنيا و عقبى فراموش كرد
مسكن الفؤاد (تسلية العباد) (فارسى) — صفحة 116
مساهمون: الشهيد الثاني
ص١١٦