كه به مال بدان توان رسيد ، و ما اكنون بيان آن مىخواهيم بس .
پس گوييم : هر كه مال ندارد ، ما به اضافت « 3 » آن مال كه ندارد او را فقير خوانيم اگر بدان محتاج باشد . پس صورت بندد كه او را در آن پنج حال باشد ، و ما آن را از يك ديگر جدا كنيم ، و هر حالى را به نامى مخصوص گردانيم تا احكام آن را ياد توانيم كرد .
حال اوّل و آن عالىتر است ، چنان باشد كه اگر مال به دو رسد ، آن را كراهيت دارد و بدان متأذى شود ، و از گرفتن آن بگريزد ، و دشمن دارندهء آن باشد ، و از شر مشغولى آن احتراز كننده . و آن زهد است ، و نام صاحب آن زاهد .
دوم آن كه در آن رغبت ندارد ، رغبتى كه به حصول آن شاد شود ، و كراهيت ندارد آن را ، كراهيتى كه بدان متأذى گردد ، و در آن زهد برزد اگر به دو رسد . و صاحب اين حال را راضى خوانيم .
سوم آن كه وجود مال نزديك او دوستتر از عدم او باشد بدانچه در آن رغبت دارد ، و ليكن رغبت او بدان حد نرسد كه در طلب آن خيزد ، بلكه اگر به آسانى به وى رسد بستاند و بدان شاد شود ، و اگر در طلب آن به رنجى محتاج گردد بدان مشغول نشود . و صاحب اين حال را قانع خوانيم ، چه نفس او به موجود قانع است ، تا « 4 » طلب بگذاشته است با آن چه در او رغبتى ضعيف هست .
چهارم آن كه ناطلبيدن او به سبب عجز او باشد ، و الاّ راغب در آن بود اگر به طلبيدن راهى يابد ، با آن چه در آن رنج باشد يا او به طلب مشغول بود . و صاحب اين حالت را حريص خوانيم .
پنجم آن كه مالى ندارد ، بدان مضطر باشد ، چون گرسنهاى كه نان ندارد ، و برهنهاى كه جامه ندارد . و صاحب اين حال را مضطر خوانند ، رغبت او در طلب به هر نوع كه باشد ، اما ضعيف و اما قوى . اين حال از رغبت خالى نماند .
پس اين پنج حال است ، عالىتر آن زهد است ، و اگر اضطرار با آن ضم شود و صورت بندد ، اقصى درجات زهد باشد ، چنان كه بخواهد آمد . و وراى اين پنج حال حالى است كه آن عالىتر از زهد است . و آن حال آن است كه وجود مال و فقد آن نزديك او برابر باشد . پس اگر بيابد نه بدان شاد شود و نه از آن برنجد ، و اگر نيابد همچنان . بلكه حال او چون حال عايشه - رضى اللّه عنها - باشد ، چون صد هزار درم از عطا به وى رسيد در روز تفرقه كرد ، پس خادمهء او گفت : اگر به يك
هامش
( 3 ) به اضافت ، به نسبت .
( 4 ) تا ، حتى .