فريفته مشو ، كه هيچ كس از مصطفى - صلى اللّه عليه و سلم - بزرگتر نباشد ، قرابتان و دشمنان او را از ديدن او سود نبود .
و سرىّ گفت : من هر روز بارها در بينى خود نگرم از بيم آن كه سياه شده باشد . و أبو حفص گفت : امروز چهل سال است كه اعتقاد من آن است كه حق تعالى در من نظر خشم مىفرمايد ، و اعمال من دليل آن است . و ابن المبارك روزى بر ياران خود بيرون آمد و گفت : من دوش دليرى كردهام و از خداى - عز و جل - بهشت خواسته .
و مادر محمد بن كعب قرظى گفت پسر خود را : اى پسر ، من تو را در حال خردى و در حال بزرگى به پاكى شناسم ، و چنانستى كه گناهى هلاك كننده ارتكاب ننمودهاى ، اى به سبب مجاهدهاى كه در شب و روز مىكنى . گفت : اى مادر ، به چه ايمن شوم از آن چه حق تعالى بر من اطلاع فرموده باشد در حال گناهى ، و مرا دشمن گرفته و گفته كه به عزت خود كه تو را نيامرزم .
و فضيل گفت كه من پيغامبر مرسل و فريشتهء مقرب و بندهء صالح را غبطت نكنم ، نه اين جماعت را روز قيامت عتاب نباشد ، و كسى را غبطت كنم كه آفريده نشده است . و آمده است كه جوانى از انصار ترس آتش در وى در آمد ، گريستن گرفت تا به حدى كه در خانه بماند ، پيغامبر - عليه السلام - بر او در رفت و او را در كنار گرفت ، او مرده بر زمين افتاد ، پس پيغامبر - صلى اللّه عليه و سلم - گفت : جهّزوا صاحبكم فانّ الفرق من النّار فتّت كبده « 193 » و از ابن ابى ميسره آمده است كه چون به جامهء خواب رفتى گفتى كه كاشكى مرا مادر نزادى . و مادرش گفت : اى ميسره ، حق تعالى بر تو إحسان فرموده است و اسلام روزى كرده . گفت :
آرى ، و ليكن رفتن ما به آتش بيان كرده است و بازگشتن ما از آن بيان نكرده .
و فرقد سبخى را گفتند كه عجبتر چيزى كه از بنى اسرائيل به تو رسيده است ما را خبر ده .
گفت : به من چنان رسيده است كه پانصد دوشيزه كه لباس ايشان صوف و پلاس بود به بيت المقدس رفتند و ثواب و عقاب خداى را ياد كردند ، در يك روز همه بمردند .
و عطاء سلمى « 194 » از خائفان بود ، و از حق تعالى هرگز بهشت نخواستى و عفو خواستى . و در بيمارى او را گفتند كه چه آرزو دارى ؟ گفت : دوزخ در دل من جاى [ 239 ] آرزو نگذاشت . و گفتند كه چهل سال سر سوى آسمان برنداشته بود و نخنديده ، و روزى سر برداشت ، بترسيد و بيفتاد ، و در شكم او فتقى پديد آمد ، و شب اندام خود را بپسودى از بيم آن كه مسخ شده باشد . و چون بادى يا برقى يا غلاء سعرى « 195 » بودى ، گفتى مردمان را : اين به سبب من مىرسد ، اگر عطا بميرد برهند . و عطا گفت : يا عتبة الغلام بيرون رفتم ، و در ميان ما جوانان و كهلان بودند كه نماز
هامش
( 193 ) به كار دوست خود بپردازيد ، چه جگر وى از خوف آتش بشكافت .
( 194 ) زبيدى : عطاء سليمى ( منسوب به سليمة بن مالك . . . ازدى ، زاهد مشهور ( 9 - 254 ) .
( 195 ) غلاء سعر ، گرانى قيمت .