و معتقد كل آن چه مىگويد نباشد ، پس مرايى و منافق شود .
سوم آن كه چيزى گويد كه به حقيقت نداند و بر آن مطلع نتواند شد . و آمده است كه مردى در خدمت پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - ديگرى را بستود . پيغامبر گفت : ويحك قد قطعت عنق صاحبك ، اى ، اى نيكبخت ، بدرستى كه گردن يار خود ببريدى . پس گفت : ان كان لا بدّ أحدكم مادحا فليقل : احسب فلانا و لا ازكّى على اللّه أحدا حسيبه اللّه ان كان يرى انّه كذلك ، اى ، اگر يكى از شما بضرورت مدح خواهد گفت بايد كه بگويد : پندارم فلان را ، و بر خداى كسى را تزكيت نكنم كه حساب كنندهء او خداى است ، اگر مىداند كه همچنين است .
و اين آفت راه يابد به مدحى كه به وصفهاى مطلق باشد كه آن را به دليلها توان شناختن ، چون متّقى و ورع و زاهد و خيّر و آن چه بدان ماند . [ اما ] چون گويد « ديدم او را كه شب نماز گزارد و صدقه دهد و حج كند » ، اين كارهاى يقيني است . و از آن جمله آن است كه گويد « عدل است و رضاست » چه اين پوشيده است . پس نبايد كه بر ديگرى بجزم كند و بگويد ، مگر از پس خبرت باطن او . عمر از مردى شنيد كه بر ديگرى ثنا مىگفت ، گفت : با او سفر كردهاى ؟ گفت : نه .
گفت : مخالطتى داشتهاى ؟ گفت : نه . گفت : به خدايى كه جز او خدايى نيست كه او را نشناسى .
چهارم آن كه ممدوح را شاد گرداند ، و او ظالم باشد يا فاسق . و آن جايز نيست . پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - گفت : انّ اللّه تعالى ليغضب إذا مدح الفاسق ، اى ، خداى در خشم شود چون فاسق ستوده آيد . و حسن گفت : هر كه ظالمى را به بقا دعا گويد ، خواسته باشد كه خداى را معصيت زيادت شود . پس ظالم و فاسق را بايد كه بنكوهد تا غم زده شوند ، و مدح نگويد كه بدان شاد گردند .
و اما در ممدوح [ ممدوح ] را از دو وجه زيان دارد :
يكى آن كه كبرى و عجبى در وى پيدا آيد . و آن هر دو مهلكند . حسن گفت كه عمر - رضى اللّه عنه - نشسته بود با درّه ، و مردمان گرد بر گرد او بودند كه جارود بيامد ، پس مردى گفت كه اين مهتر ربيعه « 211 » است . و عمر و جماعتى كه حاضر بودند بشنيدند و جارود نيز شنيد ، چون نزديك
پاورقی
( 211 ) ربيعه ، نام قبيلهاى از عرب .