سيد مهدي حجازي ( مترجم : حجازي و خسروشاهي )

271

درر الأخبار من بحار الأنوار ( فارسي )

تاريخ أمير المؤمنين عليه السّلام منتخبات جزء چهلم « 7 حديث » 1 - فضايل : اصبغ مىگويد : آنگاه كه حضرت أمير مؤمنان عليه السّلام ضربت خورد وبا آن به شهادت رسيد مردم در قصر جمع شدند وقصد اين بود كه ابن ملجم لعنة الله عليه كشته شود ، حضرت امام حسن عليه السّلام بيرون آمد وفرمود : اى مردم ، پدرم به من سفارش كرد رسيدگى به كار أو [ ابن ملجم ] را تا پس از شهادت وى به تأخير اندازم اگر وفات يافت ، واگر زنده ماند خود راجع به وى تصميم خواهد گرفت پس خدا به شما رحم كند برگرديد . مردم برگشتند ومن برنگشتم ، بار دوم بيرون آمد وگفت : اى اصبغ آيا گفتار مرا از گفتار أمير مؤمنان عليه السّلام نشنيدى ؟ عرض كردم : شنيدم ولى حال حضرت را ديدم ودوست دارم آن بزرگوار را زيارة كنم واز وى حديثي بشنوم خدا شما را رحمت كند برايم اجازه بگير امام داخل خانه شد وديرى نگذشت كه بيرون آمد وفرمود : داخل شو ، داخل شدم ومشاهده كردم دستمالى زرد بر سرش بسته‌اند ولى زردى رنگ رخسارش از زردى دستمال سرش بيشتر است واز شدت ناراحتى وزيادى سمّ ، پايى را دراز مىكرد وپايى را جمع مىنمود . به من فرمود : اى اصبغ گفتار حسن را از قول من نشنيدى ؟ گفتم : بلى يا أمير المؤمنان ولى شما را در حالي ديدم كه خواستم شما را ببينم واز شما حديثي بشنوم فرمود : بنشين ، خيال نمىكنم بعد از امروز از من حديثي بشنوى ، اى اصبغ بدان كه من به عيادت حضرت رسول خدا صلَّى الله عليه وآله رفتم چنان كه تو در اين ساعت به عيادت من آمدى ، فرمود : اى أبا الحسن ، بيرون برو وبه مردم بگو « الصلاة جامعة » بالاى منبر برو ويك پله