محمد بن أحمد المقدسي ( المشاري ) ( مترجم : علينقي منزوي )
250
أحسن التقاسيم في معرفة الأقاليم ( فارسي )
درشت اندام ، آبش همانند آب جهنم است ، ولى بصرهء كوچك وبندرى سود آور ، بر كنار درياچهء مقلوبه « 1 » ، باقىماندهء شهرهاى لوط است كه چون مردمانش از آن فحشاء نداشتند رهائى يافتند ! كوه نزديك آنست . مآب : در كوهستان ، نزديك صحرا ديههاى بسيار با انگور وبادام دارد . موته از ديههاى آنست كه گور جعفر طيار وعبد اللّه بن رواحه در آنجا است . اذرح : شهر سر راه حجاز به شام است . بردهء « 2 » پيغمبر نزد ايشان است ! با عهدنامهء أو كه بر پوست نوشته شده است . ويله : شهري در كنار شاخهاى از درياى چين است ، آباد وبزرگ محصولش خرما وما هي است . درگاه فلسطين وبار انداز حجاز است . مردم آن را ايله نامند ولى ايله نزديك آن بوده وويران شده است . وهمانست كه خدا گويد : از ايشان دربارهء آن دية بپرس كه آباد در كنار دريا بود « 3 » .
--> ( 1 ) ص 17 ، 19 ، 22 ، 173 بحر ميّت . ( 2 ) برد پارچهاى بوده كه در يمن مىبافتند وبرد يماني مىگفتند . بردهء پيغمبر در أفسانهها بسيار آمده گويند پيغمبر آن را به عنوان جايزت وصلت قصيدهء لامي « بانت سعاد » به كعب بن زهير شاعر م 26 ه بخشود ومعاوية آن را از فرزند كعب خريدارى كرد وخلفا آن را در گنجينهها نگاه داشتند تا بدست هولاكو سوخته شد ولى خليفگان عثمانى باز هم چيزى بدين نام در خزانهها نگاه مىداشتند . بارى بوصيرى شاعر مصرى م 696 نيز در خواب ديد كه پيغمبر « برده » اى هم به عنوان صلت بدو داده واز اين روى قصيدهء ميمى خود را « برده » ناميده است . وهر يك از دو قصيدهء لامي كعب وميمى بوصيرى شرحها وتخميسها دارند ( ذ 3 : 13 - 14 و 4 : 7 - 9 و 14 : 6 - 7 ولغتنامه : ب : 875 ) . ( 3 ) قرآن أعراف 7 : 163 .