الشيخ البهائي العاملي
249
الكشكول
في نصيحة النفس الأمارة اى باد صبا به پيام كسى * چو بشهر خطاكاران برسى بگذر بمحلهء مهجوران * واز نفس وهوا ز خدا دوران وآنگاه بگو به بهائي زار * كي نامهسياه خطا كردار وى عمر تباه خطا پيشه * تا چند زني تو بپا تيشه ؟ ؟ تا كي باشي بيمار گناه ؟ * اى مجرم عاصي نامهسياه شد عمر تو شصت وهمان پستى * وز بادهء لهو ولعب مستى گفتم كه مگر چو بسى برسى * يأبى خود را دانى چه كسى ؟ درسى درسى ز كلام خدا * رهبر نشدت بطريق هدى وز سى بچهل چو شدى واصل * جز جهل ز چهل نشدت حاصل در راه خدا قدمي نزدى * بر لوح وفا رقمي نزدى مستى ز علائق جسماني * رسوا شدهء ونمىدانى از أهل غرور ببر پيوند * خود را بشكسته دلان دربند شيشه چو شكسته شود ابتر * جز شيشهء دل كه شود بهتر اى ساقى بادهء روحاني « 1 » * زارم ز علايق جسماني يك لمعه ز عالم نورم بخش * يك جرعه ز جام طهورم بخش كز سر فكنم بصد آساني * اين كهنه لحاف هيولاني في ذم من صرف عمره في العلوم الرسمية الدنيوية ولم يلتفت إلى العلوم الحقيقية الأخروية اى كرده بعلم مجازي خو * نشنيده ز علم حقيقي بو سرگرم بحكمت يوناني * دل سرد ز حكمت ايماني در علم رسوم چو دل بستي * بر اوجت اگر ببرد پستى يكدر نگشود ز مفتاحش * اشكال افزود ز ايضاحش ز مقاصد آن مقصد ناياب * ز مطالع آن طالع در خواب
--> ( 1 ) در اصطلاح أرباب عرفان باده همان عشق وساقي آن دم قدسي است كه روح را از علايق پاك سازد ومراد از مى اثرى است كه روح را بعالم حقيقت وتوحيد متوجه كند وجام أحوال سالك ودل را گويند « لا مشاحة في الاصطلاح » .