الشيخ البهائي العاملي
202
الكشكول
ترك كرده ملك هفت إقليم را * ميزند بر دلق سوزن چون گدا شيخ واقف گشت از انديشهاش * شيخ چون شير است ودلها بيشهاش دل نگهداريد اي بىحاصلان * در حضور حضرت صاحبدلان شيخ سوزن زود در دريا فكند * خواست سوزن را به آواز بلند صد هزاران ما هي اللهي * سوزن زد در لب هر ما هي سر برآوردند از درياى حق * كه بگير اي شيخ سوزنهاى حق رو بدو كرد وبگفتش اي أمير * اينچنين به يا چنان ملك حقير اين نشان ظاهر است اين هيچ نيست * گر بباطن در روي داني چيست سوى شهر از باغ شاخى آورند ! * باغ وبستان را كجا آنجا برند ؟ خاصه باغي كين فلك يك برگ اوست * آن همه مغز است ودنيا جمله پوست بر نمىدارى سوى آن باغ گام * بوي آن درياب كن ودفع زكام تا كه آن بو جاذب جانت شود * تا كه آن بو نور چشمانت شود پنج حس با يكديگر پيوستهاند * رستة اين هر پنج از شاخى بلند چون يكى حس غير محسوسات ديد * گشت غيبي بر همه حسها پديد چون ز جو جست از گله يك گوسفند * پس پياپى جمله زان جو بر جهند گوسفندان حواست را بران * در چراي اخرج المرعى « 1 » چران تا در آنجا سنبل وريحان خورند * تا بگلزار حقائق پى برند اي ز دنيا شسته رو در چيستي ؟ * در نزاع ودر حسد با كيستى كي از آن باغت رسد بوئي بدل * تا بكي چون خر بمانى يا بگل چون خري در گل فتد از گام تيز * دمبهدم جنبد براي عزم خيز حس تو از حس خر كمتر بدست * كه دل تو زين وحلها برنجست در وحل تأويلها در ميتني * چون نمىخواهى كزان دل بركني كين روا باشد مرا من مضطرم * حق نگيرد عاجزي را از كرم أو گرفتار است وچون گفتار كور * اين گرفتن را نه بيند از غرور مىبگويند اينجا گفتار نيست * از برون جوئيد كاندر غار نيست اين همى گويند وبندش مىنهند * أو همىگويد ز من كي آگهند ؟
--> ( 1 ) إشارة إلى قوله تعالى في سورة الأعلى . الآية 4 .