محمد بن ابى الفضل المفتي ( حميد مفتى )

61

قاموس البحرين ( فارسي )

دليل ايشان بر اثبات حال آن است كه : وجود ، موجود نيست . و اگرنه ، تسلسل لازم آيد ؛ زيرا كه اگر وجود را وجود بود ، آن وجود را وجودى ديگر باشد و هلمّ جرّا ، و اين تسلسل است ، و هو محال . و نيز وجود ، معدوم نيست ، و اگرنه واجب آيد كه شيء ، موصوف به نقيض خويش بود ، و اين ممتنع است . و جواب آن است : وجود وجود ، عين وجود است ؛ يعنى چيزى كه عين تحقق است ، در تحقق خويش محتاج به تحققى ديگر نيست . پس تسلسل لازم نيايد . و جواب مطلق كه مبطل مذهب ايشان به كلّيت است ، آن است كه : عدم از روى عقل و عرف و لغت ، محض انتفاى وجود است . پس هرچه موجود نبود ، معدوم باشد . و هرچه معدوم نبود ، موجود باشد . و ايشان تسليم مىدارند كه حال ، موجود نيست . پس مسلّم باشند كه حال ، معدوم است . و آنكه ايشان وجود و عدم را غير اين تفسير ، تفسيرى ديگر كنند حينئذ نزاع مرتفع شود و بحث لفظى گردد ؛ و الله الهادى . فصل پنجم در بيان فرق ميان موجود و وجودى و ميان معدوم و عدمى وجود عبارت از كون است . و عدم عبارت از انتفاى كون است ، چنان كه بالا تنبيه كرده شده است . پس موجود ، چيزى بود كه آن را « كون » باشد و معدوم آن بود كه او را كون نباشد . و در معرفت « وجودى » و « عدمى » بيشتر اهل علم متحيّر گشته‌اند . گاهى ميان موجود و وجودى ، و معدوم و عدمى فرق نكرده‌اند . و گاهى ميان وجودى و حقيقى ، و ميان عدمى و اعتبارى فرقى ننهاده ؛ و معرفت اين هر دو ، اهمّ المهمّات است . زيرا كه اكثر مباحث عقلى مبتنى بر اين است . و در كتب قوم در اين باب ، بيانى شافى مذكور نيست . پس بدان كه وجودى آن است كه در نفس مفهوم و حقيقت او نفى چيزى نباشد ، چنان كه بصر و ضوء . زيرا كه در مفهوم ايشان به حسب عقل و لغت ، نفى چيزى نيست .