السيد حامد النقوي
551
عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار ( فارسي )
تا آن روز آن را حاضر گرداند ، خواجه عصام الدّين متردّد بودهاند در آن كه اين مسند در آنجا هست يا نى و أهل مجلس ازين سخن بغايت متعجّب و متأمّل و متفكّر شدهاند چه بر همكنان ظاهر بوده است كه حضرت خواجه هرگز بكتاب خانهء خواجه عصام الدّين نرسيده بودهاند ، پس خواجه كسى را از ملازمان خاصّه بتعجيل تمام فرستاده تا آن نشانها را ملاحظه كرده اگر يابد بيارد . آن كس رفته و مسند را به همان صفت كه نشان داده بودهاند باز يافته و بمجلس آورده و آن حديث در همان صفحه كه اشارت كرده بودهاند به آن طرق إسناد بىتفاوت مسطور بوده ، خروش از آن مجلس برخاسته و شيخ با سائر علماء ؛ عظيم حيرت زده شدهاند ، و تحيّر و تعجّب خواجه عصام الدّين از ديگران زياده بوده زيرا كه وى بيقين نمىدانسته كه اين مسند در كتابخانه اوست ، و چون اين قصّه بعرض ميرزا الغ بيگ رسيده وى نيز از طلبيدن حضرت خواجه تشوير و انفعال يافته و اين تصرّف كه از حضرت خواجه در آن مجلس واقع شده سبب مزيد شهرت ايشان گشته و أعيان و أكابر زمان را بايشان عقيدهء ديگر پيدا شده . مولانا عبد الرحيم نيستانى رحمه اللَّه تعالى كه ملازم حضرت خواجه و برادر رضاعى و هم سبق خواجه برهان الدّين أبو نصر قدّس سرّه بوده چنين فرموده است كه در آن تاريخ كه ميرزا خليل پسر ميرزا ميرانشاه كه فرزند امير تيمورست در سمرقند پادشاه بود و ميرزا شاهرخ در خراسان مىبود ، حضرت خواجه گاه گاه به جهت كفايت مهمّات مسلمانان رقعه بميرزا شاهرخ مىنوشتند ميرزا خليل را از آن ناخوش مىآمده است ، آخر بسعايت أهل حسد بغايت متأثّر و متغيّر شده است چنانچه كسى را ببخارى پيش ايشان فرستاده كه عنايت كرده شما را بجانب دشت قفچاق مىبايد رفت شايد كه جمعى آنجا ببركت قدوم شما شرف اسلام يابند . حضرت خواجه فرمودهاند خوش باشد أوّل مزارات را طواف كنيم بعد از آن رويم و في الحال اسپ طپيدند ، مولانا عبد الرحيم گفته است كه من اسپ ايشان را زين كردم و پيش آوردم في الفور سوار شدند و با جمعى از خادمان در ملازمت ايشان روان شديم ، أوّل بقصر عارفان رفتند بمزار حضرت خواجه بزرك قدّس سرّه چون