السيد حامد النقوي

552

عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار ( فارسي )

از مزار بيرون آمدند آثار هيبت و عظمت از بشرهء مبارك ايشان ظاهر بود از آنجا به سوخارى رفتند و زمانى بر سر قبر سيّد أمير گلال عليه الرحمة توقّف نمودند و چون از مزار ايشان بيرون آمدند تازيانه بر اسپ زدند و بر بالاى پشته راندند و روى بجانب خراسان كرده اين بيت را خواندند ، بيت : همه را زير و زبر كن نه زبرمان و نه زير * تا بدانند كه امروز درين ميدان كيست و از آنجا باز ببخارى آمدند همان لحظه نشان ميرزا شاهرخ براى ميرزا خليل در رسيد مضمون آنكه اينك رسيديم بايد كه جاى جنگ مقرّر سازد . حضرت خواجه فرمودند تا آن نشان را در مسجد جامع بر بالاى منبر خواندند پس بسمرقند پيش ميرزا خليل فرستادند و مرزا شاهرخ از عقب آن نشان در رسيد و ميرزا خليل را بقتل رسانيد . در « نفحات الانس » مذكورست كه يكى از مريدان و معتقدان حضرت خواجه نقل كرده است كه چون حضرت خواجه در نوبت أخير عزيمت سفر حجاز مىكرده‌اند در وقت وداع گفتم خواجه شما رفتيد ؟ فرمودند كه رفتيم و رفتيم ! آن بود كه در آن سفر وفات يافتند . خدمت خواجه أبو نصر پارسا قدّس سرّه در سفر حجاز همراه والد بزرگوار خود بوده‌اند مىفرموده‌اند كه در آن وقت كه خدمت والد من بر سر بالين ايشان حاضر نبودم چون حاضر شدم روى مبارك ايشان را گشادم تا نظرى كنم چشم مبارك بگشادند و تبسّم نمودند قلق و اضطراب در من زياده شده بپايان پاى ايشان آمدم و روى خود را بر كف پاى ايشان نهادم پاى خود را بالا كشيدند . پوشيده نماند كه حضرت خواجه دو كرّت به سفر مبارك حجاز رفته‌اند كرّت أولى در ملازمت خواجه بزرگ بوده‌اند ، و آن سفر دوم حضرت خواجه بزرگ بوده‌ست ، و كرّت ثانيه در ماه محرّم الحرام سنهء اثنين و عشرين و ثمان مائة بوده كه به نيّت طواف بيت اللَّه الحرام و زيارت نبي عليه و آله الصلاة و السّلام از بخارا بيرون آمدند و از راه نشف بچغانيان و ترمذ و بلخ و هراة به قصد دريافت مزارات متبركه روان شدند و همه جا سادات و مشايخ و علما مقدم شريف ايشان را مغتنم