السيد حامد النقوي
160
عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار ( فارسي )
بازميداشت چهارم آنكه اين عذر باطل على الفرض و التسليم در كتمان كتاب اول خليفه ثانى كه بدست عبد اللَّه بن قرط فرستاده بودند گنجايشى دارد چه محتملست كه عبد اللَّه بن قرط آن را در وقتى آورده باشد كه مسلمين بمحاصره دمشق مشغول باشند و در آن وقت اعلام حقيقت حال موجب ضعف و اضمحلال شان بوده باشد ليكن اين عذر لا طائل در كتمان كتاب ثانى خليفه ثانى كه بعد ادراك بشارت فتح دمشق بدست عقبه بن عامر جهنى فرستاده بودند هرگز مقبول نمىتواند شد زيرا كه بعد فتح دمشق و تسلط مسلمين بر آن و تاختن خالد بر توما و هربيس و معاودت ازين سريه محل اضطرابى براى امور مسلمين باقى نمانده بود ليكن ابو عبيده باز هم خالد را از حقيقت حال آگاه نكرد تا آنكه او در عالم بيخبرى نامه بنام ابو بكر مشتمل بر حالات مفصله نوشت و بدست عبد اللَّه بن قرط كه نامه اول عزل خالد از جانب خليفه ثانى بنام ابو عبيده آورده بود فرستاد و از همين جاست كه چون خليفه ثانى نامه خالد بنام ابو بكر ديدند رنگ رخشان متغير شد و از عبد اللَّه بن قرط از راه تعجب درين باب مسائلت و مكالمت نموده مظهر غيظ و غضب شديد گرديدند بالجمله عذر خوف اضطراب امور كه درين واقعه براى ابو عبيده تراشيدهاند نفعى به او نمىرساند و گلوى او را از الزام جريمه كتمان ابدا نمىرهاند و در اين جا محتملست كه اولياى ابو عبيده براى او عذرى ديگر بياورند و فرمايند كه هر چند خليفه ثانى در نامههاى خود ابو عبيده را بتامير خودش و عزل خالد آگاه نموده بود ليكن ابو عبيده را از وجه عزل خالد كه فسق و فجور او باشد با خبر نكرده بود و الّا ابو عبيده درين باب تاخير را روا نمىداشت ليكن اين عذر هم درست نمىشود چه اوّلا تفريط و تاخير در بجاآورى احكام خليفه وقت خصوصا در امثال اين امور مهمه اگر چه سبش مفهوم نشود جائز نيست پس محض عدم آگاهى ابو عبيده از وجه عزل خالد مجوز تفريط صريح و تضجيع قبيح او نمىتواند شد و ثانيا ادعاى اين معنى كه خليفه ثانى در نامههاى خود ابو عبيده را از فسق و فجور خالد كه وجه عزلش بود آگاه نكرده بود ادعاى باطليست كه اقدام نمىكند بر آن مگر كسى كه تواريخ معتمده و آثار مستنده را غير ناظر و از تتبع و امعان آن خاسر و قاصر بوده باشد طبرى در تاريخ خود گفته و اما ابن اسحاق فانه قال فى امر خالد و عزل عمر اياه ما ثنا محمد بن حميد قال ثنا سلمة عنه قال انما نزع عمر خالدا فى كلام كان خالد تكلم به فيما يزعمون و لم يزل عمر عليه ساخطا و لامره كارها فى زمان أبى بكر كلّمه لوقعته يا بن نويرة و ما كان يعمل به فى حربه فلما استخلف عمر كان اول ما تكلم به عزله فقال لا يلى لى عملا ابدا فكتب عمر الى أبى عبيدة ان خالدا كذب نفسه فهو امير على ما هو عليه و ان هو لم يكذب نفسه فانت الامير على ما هو عليه ثم انزع عمامته عن راسه و قاسمه ماله نصفين