السيد حامد النقوي
115
عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار ( فارسي )
قطعا و حتما سابقا دريافتى پس اين حديث منافى اجماع شيعه و سنّى كه بر مفضوليت زيد از جناب امير المؤمنين عليه السّلام واقعست خواهد شد و از همين جا به يقين مىتوان دانست كه تقديم اسامه در احبيّت بر جناب امير المؤمنين عليه السلام در حديثى كه در آخر اين كلام محب طبرى مذكورست نيز تافته و بافته شيوخ مغفلين اين حضرات بديعة السّمات مىباشد و از غرائب مطربه و عجائب مغربه آنست كه شيخ عبد الحق در لمعات شرح مشكاة در شرح حديث جميع بن عمير كه در وجه چهل و هفتم مذكور شد گفته قوله قالت زوجها انظر الى انصاف الصّديقة و صدقها على رغم من يزعم من الزائغين خلاف ذلك و لقد استحيت ان تذكر نفسها و اباها و لا يبعد ان لو سئلت فاطمة عن ذلك لقالت عائشة و ابوها و قد ورد كذلك فى رواية عن غير فاطمة رضى اللَّه عنها و من ههنا يعلم انّ الوجوه مختلفة و الحيثيات متعددة و بهذا ينحلّ الشبهات و يتخلص عن الورطات محتجب نماند كه چون در اعتراف صريح حضرت عائشه كه جميع بن عمير آن را نقل كرده محل كلام و مجال قيل و قال نبود بسيارى از شرّاح مصابيح و مشكاة مصلحت در سكوت و صموت ديدند و لب تسويل و تاويل در آن فرو بسته دم در كشيدند لكن شيخ عبد الحق را فرط تعصبش نگذاشت كه ساكت و صامت باشد ناچار بمزيد اضطراب و اضطرار اين حرفى چند كه قابل هزار ريشخندست بر زبان بشاعت ترجمان آورد و ظاهرست و لا كظهور النار على العلم كه اگر از عائشه درين مقام يا يكدو مقام ديگر كلمهء انصاف صادر شده باشد مبطل اتصاف او بجور و اعتساف و رادّ اتسام او بوصمت ترك صدق و انصاف نمىتواند شد زيرا كه اگر دشمن شخصى هزار جا اظهار عداوت آنشخص كرده باشد و در نقششان او بارها راه كذب و افترا رفته اگر در يك دو مقام بالجاى حق كلمه انصاف در حق آن شخص بر زبانش جارى شود دليل صدق و محبّت او به آن شخص نمىتواند شد و تعجبست از شيخ عبد الحق كه آيا با وصف اين همه تبحّر كه معتقدينش مثل فاضل رشيد و غير او برايش ثابت مىنمايند بر جملهء الكذوب قد يصدق و قضيّه الفضل ما شهدت به الأعداء له از امثال شائعه ذائعه است هم اطلاعى حاصل نيامد تا بتامل آن از تفوه بچنين حرف باطل كفّ لسان مىكرد آرى راست گفتهاند حبّك الشيء يعمى و يصمّ بالجمله اگر ناظرى غير ماهر را بملاحظه اين اعتراف عائشه و امثال آن در ثبوت عداوت و مخالفت او با اهلبيت خاصة با جناب امير المؤمنين عليه و عليهم السّلام خلجانى رو دهد بايد كه با كتاب مستطاب تشييد المطاعن و امثال آن رجوع كند و ببيند كه مرتبهء عائشه در اين امور بچه حد رسيده و كافى خواهد بود او را ملاحظه اين معنى كه آن رئيسه اهل نصب و عناد بسبب كوامن اضغان و احقاد خود با جناب ابو الائمة الامجاد عليه و عليهم آلاف سلام ربّ العباد اظهار كمال سرور و حبور بر ارتحال و انتقال آن جناب ازين دار غرور و حظه و ثور آغاز نهاد و بانشاد شعر : ؟ ؟ ؟ فالقت عصاها و استقرّ بها النوى * كما وقر علينا بالاياب المسافر داد غايت عروج بر معارج نصب و خروج بداء اما ادعاى عبد الحق كه عائشه بجواب سؤال از احبّ ناس از ذكر خود و والد ماجد خود استحياء نمود پس ضحكه بيش نيست چه حال استحياء و شرم و آزرم آن راكبهء مهالك زلل از تبرجات و تكلمات جنگ جمل و امثال آن بر اهل سائر ملل بنهايت وضوح تابان و نمايانست پس ذكر استحياء جز آنكه سبب خنده سرشار اهل نقد و استبصار گردد ديگر چه خواهد بود و ازين عذر بارد عبد الحق چنان به گمان مىرسد كه او جز اين روايت بر ديگر افادات حضرت عائشه متعلق بمسألهء احبيّت جناب