ابن ميثم البحراني ( مترجم : محمدى مقدم / نوايي )

504

شرح نهج البلاغة ( فارسي )

شد وأو خلافت را در جمعى قرار داد كه به گمان أو من هم يكى از آنها بودم ، پناه بر خدا از آن شورا ! ! آن قدر در بارهء همرديفى من با اوّلى در دل مردم شك ايجاد كردند كه در نتيجة من را با اعضاى شورا قرين وبرابر دانستند ! ! . آنها مرا در مسألهء خلافت بىاختيار كرده بودند ، ناگزير در جلسات شورا براي حفظ وحدت مسلمين شركت كردم . پس مردى ( سعد وقّاص ) به دليل حسد از جادهء حق منحرف واز رأى دادن به من سرباز زد وفرد ديگرى ( عبد الرحمن بن عوف ) به دليل خويشاوندى با عثمان از رأى دادن به من خوددارى كرد ودو نفر ديگر كه از ذكر نامشان ناخشنودم ( بخاطر هدفهاى ديگرى ) از من كناره گرفتند ، نتيجة آن شد كه خليفهء سوّم برگزيده شد در حالي كه از غرور دستهاى خود را بلند كرده بود وبه مقاصد پست حيواني خود رسيده بود . پس از آن أقوام أو أطراف أو را گرفتند وچنان كه شتر گياهان بهارى را مىخورد أموال خدا را خوردند تا آن كه زمانش به پايان رسيد ونتايج عملش گريبانش را گرفت وشكم بارگى أو وى را با صورت به زمين زد . به من توجه نكردند مگر وقتي كه مردم بمانند موى گردن كفتار پشت سر هم وانبوه به من رو آوردند وهر طرف مرا در ميان گرفتند چنان كه فرزندانم حسن وحسين ، زير دست وپا رفتند ودو پهلويم از فشار جمعيت صدمه ديد . مردم مانند گلهء گوسفند در أطراف جمع شدند . وقتي كه خلافت را پذيرفتم گروهى پيمان شكنى كردند ( ناكثين ) ، گروهى از ديانت خارج شدند ( مارقين ) گروهى ديگر راه ظلم را در پيش گرفتند ( قاسطين ) ، گويا اينان سخن خداوند را نشنيده بودند كه مىفرمايد : تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلا فَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ « 2 » . بلى ، به خدا سوگند اينان كلام خدا را شنيده ودانسته‌اند ولى زينتهاى دنيا چشم آنها را خيره كرده وبه آنها علاقه‌مند ساخته است . آگاه باشيد ! سوگند به كسى كه دانه را مىشكافند وروح را آفريد ، اگر نبود حضور حاضران ، واقامهء

--> ( 2 ) سوره قصص ( 28 ) : آيهء ( 83 ) : دنياي آخرت را براي كساني قرار داده‌ايم كه قصد برترى جويى در زمين را ندارند وفساد نمىكنند وسرانجام نيك براي پرهيزكاران است .