ابن ميثم البحراني ( مترجم : محمدى مقدم / نوايي )
353
شرح نهج البلاغة ( فارسي )
آمد ، مناسبتر است . ( صلصلت ) : بعضي گفتهاند صلصال گل بدبو مىباشد واز اين قول عرب گرفته شده است كه مىگويد : صلّ اللحم يعنى گوشت بدبو شد . به قول ديگر گل خشكى است كه هرگاه باد به آن بوزد صدا دهد گل خشك هر گاه پخته شود عرب به آن فخّار مىگويد . بعضي ديگر گفتهاند هر گاه گل خشك صداى ممتد بدهد صلصل گفته مىشود وهرگاه در صدايش بازتاب داشته باشد صلصله گفته مىشود . ( لاطها بالبلّة ) : با آب درآميخت وبا آن مخلوط كرد . بلّه يعنى رطوبت ، بلّه مفرد بل است وبر وحدت دلالت مىكند . ( لاذب ) : حسبان . در أصل لازم بوده است . ( أحناء ) : جمع حنو : أطراف ( أعضاء ) : جمع عضو ، عضو . مانند دست وپا براي حيوان . ( اصلدها ) : آن را نرم ومحكم قرار داد . ( جبل ) : خلق ، آفريد . ( وصول ) : جمع كثرة براي وصل وبه معناى مفاصل است وجمع قلّهاش أوصال است . ( ذهن ) : در لغت به معناى زرنگى وحفظ است ودر اصطلاح علمي عبارت است از قواى درك كننده مانند عقل وحسّ باطن . ( فكر ) : جمع فكرة وآن قوّهاى است براي نفس كه ادراكات عقلي به وسيلهء آن انجام مىگيرد . ( انسان ) : أصل انسان از أنيس گرفته شده وبه معنى همدم است . الف ونون آخر آن براي تثنيه است . بدين شرح كه انس امر نسبى است وجز ميان دو شيء وبيشتر از آن تحقّق پيدا نمىكند وچون هر يك از انسانها با ديگرى انس مىگيرد ، انسان گفته شده وبه همين معنى در زبان عرب كثرت استعمال پيدا كرده است . ( مسائة ) : غم وغصه . ( جوارح ) : اعضا ( اختدام والاستخدام ) : داراى يك معنى هستند وآن به خدمت گرفتن است . ( أدوات ) : أسباب ، ابزار ، جمع ادات . الف ادات در جمع تبديل به واو شده زيرا أصل آن واو بوده است . ( استيداء ) : طلب ادا كردن . ( خنوع ) : خضوع وخشوع ( إبليس ) : شيطان معروف . گفتهاند إبليس از ابلاس كه به معناى نااميدى ودورى است گرفته شده . به إبليس ، إبليس گفتهاند چون از رحمت خداوند بدور است . ( حميّه ) : غرور