ابن ميثم البحراني ( مترجم : محمدى مقدم / نوايي )
270
شرح نهج البلاغة ( فارسي )
امّا بيان اين جملهء حضرت كه فرمود : هر كه خداوند سبحان را توصيف كند ذات أو را مقرون به چيزى دانسته است ، فهمش واضح وروشن است زيرا پيش از اين روش شد كه صفت با موصوف مغايرت دارد واگر خدا را توصيف كند آن صفت زايد بر ذات ودر عين حال ضميمهء ذات محسوب مىشود . بنا بر اين هر كه خدا را توصيف كند لازم مىآيد كه ذات خدا را مقارن چيزى دانسته باشد هر چند اين مقارنت زمان ومكان لازم نداشته باشد ، وامّا كلام حضرت كه فرموده است آن كه خدا را قرين چيزى بداند أو را دو گانه دانسته است بدين لحاظ است كه هر كه خداوند را به چيزى از صفات مقرون كند در مفهوم خدا دو امر را گنجانده است : يكى ذات وديگرى صفت ، بنا بر اين لازم مىآيد كه واجب الوجود عبارت از دو يا چند چيز باشد ، لذا تصوّر كثرت لازم مىآيد واز اين تركيب اين نتيجة حاصل مىشود كه توصيف خداوند سبحان موجب دوگانگى است . امّا شرح جمله ديگر امام ( ع ) كه فرمود : هر كه خدا را دو گانه بداند معتقد شده كه خدا جزء دارد روشن است زيرا با فرض دو گانه يا چند گانه بودن لازم مىآيد كه ذات خداوند عبارت از أموري باشد كه آن أمور اجزاى ذات أو باشند وبدينسان در ذات حق كثرت پديد مىآيد واجزاء ، مقدمه پديد آمدن ذات خدا خواهند بود . هر گاه اين مقدمه را ( هر كس خدا را دو گانه بداند أو را داراى جزء دانسته ) ضميمه نتيجة برهان أول كنيم ، اين نتيجة حاصل مىشود كه هر كس خداوند سبحان را داراى صفت بداند أو را داراى اجزاء دانسته است . اما دليل اين گفتار حضرت : هر كه خدا را داراى جزء بداند أو را نشناخته است ، اين است كه هر دارنده جزئي نياز به اجزايش دارد ومىدانيم كه اجزاء با كل غيريت ودو گانگى دارند ، بنا بر اين هر صاحب جزئي نيازمند غير خواهد بود ونيازمند به غير ممكن الوجود است ، پس تصور ما از چنين خدايى در حقيقت تصور ممكن الوجود است نه واجب الوجود وچنين تصورى جاهلانه وحاكى از