حكيم زجاجى

749

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه من روى معتز نبينم دگر * سگم گر بَرِ او نشينم دگر فرستاده برگشت و آمد چو باد * به معتز بگفت آنچه او كرد ياد بترسيد معتز از آن شيرمرد * ز شمشير آن شير انديشه كرد نخفت آن شب از بيم تا صبحدم * بيفزود غم در دلش دم‌به‌دم بپوشيد خفتان و زيرش زره * نبود آن شبش مرد خالى ز ره وز آن سو بغا با سواران خويش * جگرخسته مىرفت بىره « 1 » به پيش چو نزد لب دجله آمد فراز * ببردند كشتى دو با برگ و ساز غلامان خود را بفرمود مير * به كشتى درون رفت مانند تير غلامان براندند او بازگشت * به سامره در شب ره اندر نوشت يكى مرد سرهنگ او را بديد * ز مغرب‌زمين نامبرده وليد بغا گفت ما را محلى رسان * كه گيتى دگر شد به آيين و شان نهان كن به جايى در اين شب مرا * ممان بيش در تاب و در تب مرا وليدش همان دم سوى خانه برد * به دست غم و رنج و دردش سپرد وليد از برش رفت بيرون چو باد * بر معتز آمد سخن كرد ياد « 2 » به دو گفت معتز كه برگرد زود * سرش را به نزد من آور چو دود بيامد بنفرين سرش برگرفت * به نزديك معتز ره اندر گرفت بياورد و در پيش معتز نهاد * به سرور زر سرخ ده بدره داد سرش در سر بادهء ناب رفت * بسا سر كه از باده در خواب رفت 145

--> ( 1 ) رح ( 2 ) باز