حكيم زجاجى
748
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به دو داد دختر سرافراز مرد * به رويش در خرمى باز كرد بغاى شرابى به ليل و نهار * همى گفت با معتز نامدار كه ما را به بغداد بايد شدن * بدان شهر آباد بايد شدن نبايد فزون اندر اين شهر بود * چو معتز ز اقبال بىبهر بود ز سامره سردار بيرون برفت * كه تا خسته در خاك و در خون برفت شبى با بغا باده مىخورد مير * چو شد مست از آن پس كه شد شيرگير بغا را چنين گفت كاى نامور * دگر نام بغداد نزدم مبر مرا شهر سامره زادست و بود * نخواهد مرا باد از اينجا ربود بغا بود از مى چنان بىخبر * كه بىمر سخن گفت زيروزبر به معتز ، بغا صعب دشنام داد * پراكندهها كرد نامرد ياد « 1 » شراب از سرش عقل گم كرده بود * بداختر شراب گران خورده بود سرش را زبان زود بر باد داد * مخور باده تا ندهدت سر به باد پراكنده مىگفت تا شد ز هوش * ببردند از آنجا كشانش به دوش چو بيدار شد مرد نادان ز خواب * بيفتاد بر جاى مست و خراب بگفتند با او كه با شهريار * پراكندهها گفتهاى بىشمار به شمشير بردى دو صد بار دست * دگر ز اين نشان كس نديدست مست به غايت بدى تيز و تند و سترك * چو بشنيد قصه بترسيد ترك سرافراز را بود سيصد غلام * بفرمود تا جمله از راه نام سلح برگفتند و رفتند تيز * ز سامره بيرون درون پرستيز بغا نيز با آن غلامان برفت * ز بخت بد خود خرامان برفت از آن مير معتز خبردار شد * پرانديشه دل ، بر سر كار شد رسولى فرستاد دنبال مرد * كه برگرد از راه چون باد [ و ] گرد بيا نزد من زود اندوه مدار * كه كس را نبودست با مست كار حديثى كه دى رفت و آن مست گفت * نگوييم پيدا ، ببايد نهفت بغا از سر خشم سوگند خورد * به خورشيد و اين فتنه را . . . . . برد
--> ( 1 ) داد