حكيم زجاجى
740
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه اينجا خبر بود از كار تو * ز شمشير چون ابر خونبار تو همه شهر از اين كار دارد خبر * فرود آى و ز اين نام ديگر مبر كه در خانهء خويش آن هردو مير * نشستند با گرز و شمشير و تير چنين كارها ز اين نشان كس نكرد * نشايد از ايشان برآورد گرد تو بنشين در اين شهر و آرام گير * بيفكن ز كف خنجر و جام گير نشايد به غربيل پيمودن آب * بر آن نامداران ببنديم خواب به آهستگى شايد « 1 » اين كار كرد * كه هستند آن قوم مردان مرد فرودآمد آنجاى فرزند عون * به دل ايمن و فارغ از هردو كون محمد ، بغا را بر خويش خواند * به خلوت سرافراز را پيش خواند به دو گفت كاينجا سليح و سپر * نهال مراد تو نارد به بر امام جهان است معتز كنون * ميا با سرافراز عالم برون تو او را به عقل و خرد نرم كن * دلش را به پيوند خود گرم كن مدارا و صبر است درمان تو * نيايد خليفه به فرمان تو مگر آنكه او را مدارا كنند * ز دل مهر او آشكارا كنند شما سوى تركان فرستيد كس * بگوييد با هر تن از پيش و پس كه تا من فرستم به نزد وزير * كه او داند آن كار كردن چو تير بگفت اين و حالى روان نامه كرد « 2 » * بر كدخداى جهان لابه كرد كه اين هردو تن را ز معتز بخواه * بگويش كه بر خود مشوران سپاه كه ايشان اميرند بر خيل ترك * در اين بوموبر گشته هردو بزرگ گر اين هردو تن را برآرى ز پاى * نمانند زنده شما را به جاى ز تركان برآمد خروش و نفير * ندارى تو تاب اندر آن داروگير وزير اين سخن پيش معتز بگفت * برون كرد راز نهان از نهفت دل نامور اندكى نرم گشت * در آن كار نامهربان گرم گشت چو رفتند تركان به نزديك شاه * به خواهش ببخشيد يكسر گناه وصيف سرافراز را خواهرى * بد آنجا فروزنده چون گوهرى
--> ( 1 ) سايل ( 2 ) فرستاد كس