حكيم زجاجى
741
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بسى خدمت باب او كرده بود * ورا نيز در بر بپرورده بود سعاد نماينده « 1 » بد نام او * بر معتز آمد پى كام او براى برادر بناليد سخت * به دو گفت كاى شاه فرخندهبخت وصيف دلاور غلام شماست * برآوردهء باب و مام شماست گرش خون بريزى تو را هست دست * نبايد به كلى در عفو بست سرافراز را دل بر آن زن بسوخت * ز تاب جگر آتشى برفروخت سعاد از بر شاه ره برگرفت * به نزد مؤيد ره اندر گرفت درم داد رشوت ورا ده هزار * ببردش بر معتز نامدار چو از هرطرف بىكران شد شفيع * به پستى گراييد رأى رفيع ببخشيد خون وصيف و بغا * بدان نامداران فرخلقا به والى فرستاد منشور شاه * برون آمدند آن هردو مير از گناه محمد چو فرمان سردار ديد * بر آنجا ز توقيعش آثار ديد وصيف و بغا را بر خويش خواند « 2 » * سخنهاى دانندگان بازراند چنين گفت با هردو در انجمن * نكوتر بد اين را [ ى ] و تدبير من كه كردم ز تدبير و راى شما * كنون بر سپهر است جاى شما بر او خواندند آن دو تن آفرين * كه اكنون تويى پشت و بازوى دين تويى خيمهء سلطنت را ستون * به رفعت ز خورشيد و ماهى فزون به سامره تركان نيرنگساز * برفتند نزديك معتز به راز بگفتند با او كه اى شهريار * تويى برتر از گردش روزگار بغا و وصيف آن دو تن مهترند * به قدر از مه و مشترى برترند به بغداد ماندند خوار و حقير * فرورفته پاى بزرگى به قير بخوان آن دو تن را به نزديك خويش * نظر كن سوى راه باريك خويش كه ايشان بزرگان اين لشكرند * تن ملك را همچو جان درخورند نبود آن سخن درخور شهريار * كه ترسان بد از مردم نابكار تعلل همى كرد اندر جواب * نمىديد در آمد نشان صواب
--> ( 1 ) وصيف خواهر خويش سعاد را . . . ، تاريخ طبرى ، 14 / 6239 . ( 2 ) مهين بخواند