حكيم زجاجى
739
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
وصيف و بغا را بخوانيد پيش * نه بيگانه بايد كه داند ز خويش هم اندر زمان بندشان برنهند * بدان هردو تن آتش اندر نهند گر اين كار گردد به دست تو راست * همه ملك بحرين و عمان توراست به فرزند طاهر يكى نامه كرد * ز ملك اندر آن نامه هنگامه كرد بكرد آن سخن اندر آن نامه ياد * سر آن دو تن داده آيد به باد غلامان معتز خبر داشتند * ز دل بند انديشه برداشتند سوار [ ى ] به كردار پور قباد * بگفتند تا شد روان همچو باد به بغداد نزد وصيف و بغا * پى دفع آن دشمنان دغا بيامد بَرِ آن دو گردنفراز * بگفت آن سخنها يكايك به راز برفتند آن هردو تن پيش مير * بگفتند كاى مرد دانشپذير كمر بست معتز به خون ريختن * نياسايد از فتنه انگيختن ز سامره نزدت فرستاد مرد * بدان تا برآرى ز ما هردو گرد سرافراز سوگندها كرد ياد * به عقل و به دانش به دين و به داد كه از نزد معتز به نزديك من * نيامد كسى اندر اين انجمن بغا گفت تو راست گويى همى * فسون و فسانه نجويى همى رسول بداختر نيامد هنوز * تو را روز بر سر نيامد هنوز دو مهتر سوى خانه گشتند باز * بساط طرب درنوشتند باز به ساز و سلب تند برخاستند « 1 » * غلامان خود را بياراستند نشستند آن مهتران در كمين * به دندان گرفتند از كين زمين محمد كه بو عون بودش پدر * ز ناگاه روزى درآمد ز در [ بر پور ] طاهر چنين گفت ، خيز * كمر بند از بهر جنگ و ستيز نخست اى سرافراز سوگند خور * به گردون گردنده و ماه و خور كه با كس نگويى تو اين راز باز * بخنديد آن مرد گردنفراز به دو گفت كاى [ مير ] خاموش باش * زبان لال كن ساعتى گوش باش تو در شهر سامره بودى هنوز * ز معتز سخن مىشنودى هنوز
--> ( 1 ) خواستند