حكيم زجاجى

734

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

210 به معتز فرستاد آن هرسه چيز * كز آن خوب‌تر كس نديدست نيز همان نامهء فتح و نصرت ببرد * به سامره يكسر به معتز سپرد چو آدينه بر منبر آمد خطيب * زمانه معطر شد از بوى طيب چو نامه به نزديك معتز رسيد * به گردون گردان علم بركشيد وفا كرد آن عهدها را كه گفت * ز شادى دلاور چو گل برشكفت فرستاد نزد محمد پيام * كه چون تيغ كين رفت اندر نيام بر مستعين يك دو انگشترى است * كه تابنده چون بر فلك مشترى است از او آن دو انگشترى بازگير * روان كن به نزديك من همچو تير نگينش ز ياقوت سرخ است پاك * فروزنده چون اختر تابناك ز بابم كه بد سرور باتميز * بماندست نزديك مهتر كنيز سه را ز آن كنيزان به زن كرده است * دلم پر ز رنج و حزن كرده است بگو تا دهد هرسه تن را طلاق * بماند به جا ملك و مال عراق محمد بيامد بر مستعين * بگفت اين سخن پيش آن پاك‌دين به دو داد انگشترى و كنيز * از آنجا روان كرد با چند چيز شد از كار او معتز مير شاد * ورا بىكران خلعت و چيز داد همه شهر بغداد او را سپرد * به ميرى ورا در جهان نام برد چنين گفت با مرد ناتندرست * كه تو مستعين را به واسط فرست همان‌جا كه من بودمى بازدار * سخن را از اين ديگران راز دار نخواهم كه باشد به بغداد مرد * سرافراز فرمان سردار كرد زبان سران گشت بر وى دراز * برفتند مردم نشيب و فراز ورا شاعران هجو كردند بر * سخن‌ها بگفتند مانند زر كه هرگز نبد كرده ز آن كار كس * چگونه شود باز هرگز مگس چو شد شهر واسط به زندان او * مظفر بد آنجا نگهبان او گروهى هجا گفت بر مستعين * گروهى ثنا همچو ماء معين ز چل شاعر نغز اندر نهفت * به‌جز چار تن هجو معتز نگفت سخن‌هاى آن خلع گشته امام * بگويم چو آغاز كردم ، تمام خليفه بد اندر زمانه سه سال * فزون بود نه ماه با قيل و قال