حكيم زجاجى
735
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
پس از خلع ، فرزانه نه ماه زيست * بدان نامور هركه بد خون گريست نبد عمرش افزون ز سى و دو سال * كه گشت از جفاى فلك پايمال به سامره زاد آن سرافراز مرد * به بغدادش از خسروى باز كرد ورا قتل در راه سامره بود * برآورد از او دود چرخ كبود كنيزك بدى مادر خويشكام * محارق زن ناز ديده به نام كريم جهان بود مرد جوان * روايت كند پور مهلب روان كه يك شب بر مستعين بودهام * نظيرش دگر مرد نشنودهام به خلوت نشسته زمانى برش * حكايت همى گفتم اندر خورش چه بخشم ، به من گفت فرزانه مير * به دو گفتم اى شاه روشنضمير اگر آرزوى من است از كنار * نخواهم ز تو زر كم « 1 » از ده هزار بفرمود گنجور خود را امير * كه آورد ده بدر [ ه ] زر منير فروكرده در يك طبق پيش من * زر سرخ شد مرهم ريش من غلامى بد استاده نزديك مير * به دو گفت كان سيم بر دست گير ببر بر پى اين سرافرازمرد * بياورد با من چو باد و چو گرد خريدم بدان زر ضياع و عقار * بدان مىزيم اين زمان گوشدار روان چنان مهربان شاد باد * دل مرد آزاده آباد باد ميندوز جز نيكنامى به دهر * كز آن يا بى اى مرد بيننده بهر غلام و كنيزان بسى داشت مير * چو از شغل بيرون شد آن بىنظير دل جملهء بندگان شاد كرد * به يك بارشان از غم آزاد كرد به واسط بماند آن دلاور اسير « 2 » * چو نه مه برآمد از آن داروگير به واسط فرستاد معتز نهفت * يكى راه اين راز با او بگفت كه تا مستعين را بر او [ برند ] * ز فرمان آن بدنشان بگذرند ببردند او را ز واسط به راه * ببايد در اين كار كردن نگاه به قاطول كردند آن شب قرار * ز ناگه بيامد سعيد سوار كه بد حاجب معتز بىهمال * بر مستعين شد بد بدسگال
--> ( 1 ) كنم ( 2 ) اسير