حكيم زجاجى

731

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

محمد به خلوت بر مستعين * بيامد جگرخسته دل پر ز كين به دو گفت شاها سر خويش گير * ره ديگر اى مير در پيش گير سررشتهء كار شد پيچ‌پيچ * نشد معتز نامور رام هيچ تو آن كار خود را به معتز سپار * امير يكى شهر شو نامدار به دو مستعين گفت كاين كار نيست * دلم اين سخن را خريدار نيست نخواهم من اين قول كردن قبول * بگردان تو دل را ز راه فضول من اين ننگ بر خود نگيرم ، برو * ز من برد نتوان به افسون گرو تو را من نفرمودم از خلع خويش * نهادى تو ما را در اين كار پيش مرا مىنمايى به افسون فريب * ز بالا مياور مرا سوى شيب محمد به دو گفت كاى نامور * به قتل آمد اينجا بسى جانور ز مؤمن برآمد به يك ره دمار * گرفتى تو اين كار دشوار خوار تو گفتى مرا در ميان صلح كن * بگو هرچه باشد صلاح آن سخن صلاح اندر اين بد كه من كرده‌ام * در اين صلح خون جگر خورده‌ام تو از بهر ميرى و اين دستگاه * پراكندن نامداران مخواه بر آتش مسوزان تن خويش را * به دشمن مده خرمن خويش را تو را زندگانى ز مردن به است * همان خلع از جان سپردن به است به دو نامور مستعين گفت باز * كه ز اين بيش نرد دغا مى مباز من اين خلع بر خود نگيرم يقين * وگر خود رود جان من اندر اين پس از نار ( ؟ ) وين رونق كاروبار * مرا زندگانى نيايد به كار من از شهر سامره نزديك تو * برفتم پى راى باريك تو زدم دست ناگاه در دامنت * نه دورى گرفتم ز پيرامنت بدان تا مرا يار و ناصر شوى * نه آن كاندر اين كار قاصر شوى چو نصرت بخواهى مرا داد ، خيز * چنين بر زمين آب رويم مريز مكن خلع نيز اى سرافراز مرد * به گرد در ناسپاسى مگرد نخواهم من از تو حكايت شنيد * مگر سر ز دوشم ببايد بريد چو مروان سخن‌ها اجابت نكرد * محمد برون رفت پركين و درد بگفت اين سخن با وصيف و بغا * برفتند آن هرسه مرد دغا