حكيم زجاجى
732
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
160 بر مستعين از سر خشم و كين * بگفتند كاى مير با آفرين از اين خلع كردن تو را چاره نيست * ز پولاد بغداد را باره نيست بدان مهتران مستعين گفت باز * كه شد پردهء چنگ ، گويى « 1 » ز ساز اگر تيغ برنده بر من زنند * ورا دور از اين جاى گردن زنند نمانم بزرگى خود را به جاى * نگردم به قول شما خيرهراى بغا گفت با شاه لشكر نماند * به مخزن درون جامه و زر نماند تو را نيست در دل نشان وفا * ميان بسته دارى به جور و جفا ز تو جمله تركان دلآزردهاند * ز كار بدت خون دل خوردهاند تو مير زمانه ز تركان شدى * بر ايشان چو شمشير و پيكان شدى ز تو رفت در خاك باغر به درد * تو فرمودى او را چنان قتل كرد چو تركان ز كارت خبر داشتند * دل از مهر تو پاك برداشتند كنون يار معتز به جان گشتهاند * تو را دشمن كامران گشتهاند خليفه كسى باشد اى نامدار * كه تركان كنندش به جان اختيار خريدى سرِ تنگچشمان به زر * بريده فكندى تو بر خاك سر به من گفتى آن روز اندر نهفت * كه اين مرد را كن تو بر خاك جفت برآور ز فرزند طاهر دمار * نكرديم فرمانت اى شهريار بسا نيكويى كان سرافراز كرد * به رويت در كام دل باز كرد سزاى وى اى مير اين بود و بس * نباشد به گيتى چو تو هيچكس ز گفتار ايشان فروماند مير * تو گفتى كه از چرخش افتاد تير مگر ديد گفتا به گرد دروغ * كه مردان نگيرند از اينجا فروغ محمد به دو گفت كاى شهريار * به من گفتى از بهر ايشان دو بار كه خون وصيف و بغا را بريز * كه در دل مرا هست ز ايشان ستيز ورا مستعين اين سخن گفته بود * به وقتى كز ايشان برآشفته بود به دو مستعين گفت كى گفتم اين * جوابش چنين داد آن بىقرين كه آن روز گفتى به من اين سخن * كه كردند تركان يكى انجمن
--> ( 1 ) گفتن