حكيم زجاجى
1346
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
گريزان به خون آن چو برگ رزان * محمد بشد خسته فضل خزان به هم رفته قايماز شد سوى قم * سر رشتهء كام دل كرده گم ايناج حسامى « 1 » گريزان به رى * بيامد گسسته شده پاى و پى پى او بشد ايلدگز با سپاه * دو فرزند او چون دو شير سياه به بدخواه خود آتش اندر نهاد * جهاندار سلطان روان شد چو باد بكشتند چندان از آن خيل شوم * كه گل شد ز خون سران مرزوبوم « 2 » ز آران و ارمن چو شد شاه دور * ببريد از چهرهء ماه نور شه گرج « 3 » آهنگ اطراف كرد * بدان تا برآرد ز اسلام گرد طمع كرد در ملك شاه جهان * برآراست آن بدرگ . . . . . . . . . . . . . خبر شد به سلطان كه ابخازيان * ببستند خون ريختن را ميان ز گرج و ز ارمن سپاهى گران * روانند از ياوران و سران اتابك ز رى در زمان بازگشت * سپاهش همه گردن [ افراز گشت ] جهاندار سلطان روان شد چو آب * سوى نخجوان آمد آن [ كامياب ] سپه . . . . . . . . . . . . . . . ز رود ارس * زمين گشت جنبان ز مرد و فرس بيامد ز ناگاه كافر پديد * جهان شد ز سم فرس ناپديد اتابك بد آن روز در پيش خيل * كه آمد سپاه عدو همچو سيل به مردى چنان . . . . . . . . . . . . . . . . * كه يك تن ز شمشير گرجى نخست بزد بر صف گرج و بشكست خرد * ز ده گرجى آندم يكى جان نبرد دوين ، گرجى آن سال بگرفته بود * برآورده بودند از آن شهر دود ز پانصد چو بگذشت پنجاه و هشت * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . دشت سوى گرج و ابخاز شد با سپاه * هوا گشت از گرد لشكر سياه بيامد سپه سوى ابخاز برد * پى گردن بدسگالان سپرد ز تبريز آهنگ تفليس كرد * جدا بود از مكر و تلبيس مرد . . . . . . . . . آمد و داد چندى حصار * گرفت آنچنان قلعهء استوار بكشتند بىمر ز گبران به تير * ز گرجى بياورد چندان اسير
--> ( 1 ) قرار افتاد كه اينانج را از رى بخوانند ( حسام الدين ) . راحة الصدور ، 257 . ( 2 ) مفربوم ( 3 ) نك ص 1251 همين كتاب .