حكيم زجاجى
1335
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
. . . . . . . . . . كردم جهان آن توست * سر گردنان زير فرمان توست ورا مقتفى تاج و اورنگ داد * گل دولت شاه را رنگ داد فرستاد نزدش فراوان سپاه * سليمان شد از مقتفى يار شاه . . . . . . . . . . . . . . . سلطنت داد مير * بيامد زدش چوب شاهى وزير ز بغداد آمد به تبريز شاد * بر ايلدگز رفت مانند باد ز ناگاه شد آن در خيمه باز * ورا ايلدگز ديد ، بردش نماز . . . . . . . . . . . . . . . او را نگه داشتن * به فرمان او سر برافراشتن اتابك به ترتيب او راى كرد * لوايى ز اقبال برپاى كرد سليمان دگر ره قوىدست گشت * سر « 1 » چرخ در پاى او پست گشت . . . . . . . . . . . سلطان محمد به رى * روان كرد از آنجا و آمد به خوى اتابك محمد كه بد پهلوان * به نزديك او بود آن نوجوان گريزان برفت از در شهريار * بشد بر پى او سوارى هزار . . . . . . . . . . . . با لشكر او بازگشت * چو گردون گردان سرافراز گشت به تنها تن خويش بىهيچ يار * بزد نامبرده بر آن يك هزار ز اول به گرز گران دست كرد * دو صد مرد را كامران پست كرد . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . در گريز * محمد از آنجاى برگشت تيز بر باب خود رفت آن نوجوان * مگر ايلدگز بود در نخجوان به پيش پدر آن سخن بازگفت * گل روى آن كامران برشكفت . . . . . . . . . . . . . . . . . . . خواند باب * به گيتى نبد مثل او كامياب دوم روز سلطان روان شد ز خوى * سوى نخجوان آمد آن نيكپى نشستند پيلافكنان بر فرس * باستاد شه بر كنار ارس . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . زد به آب * گذر كرد مانند افراسياب محمد به آب اندرآمد چو باد * سپه در پيش جمله خندان و شاد اتابك چو چتر همايون بديد * عنان را بپيچيد و سر دركشيد . . . . . . . . . . . . . . . . . چنان شاه را * گزين كرد بر جنگ شه راه را
--> ( 1 ) بر