حكيم زجاجى

1332

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

385 همه خسروان را بود ميل گنج * برند اندر آن راه بيهوده رنج قزل رنج بردى پى نام نيك * در آن يافت آخر سرانجام نيك نظير قزل در زمانه نبود * كرم‌هاى او را كرانه نبود كريم و رحيم و نكوخلق و پاك * نبد ز آتش و آب ، وز باد و خاك ز جان بود او را سرشته خداى * به دو كس نماندى به روى و به راى ز حلمش بگويم يكى نكته باز * بدان تا كنى آفرينش به ناز ز شمس ابو عمرى ( ؟ ) آن نامور * بگفتند نزديك آن تاجور كه او گفت ، شه فاسق و كافرست * ز آب حرام است و بدگوهر است امام جهان را بر خويش خواند * چو آمد سرافراز را پيش خواند چنين گفت كز من برآشفته‌اى * مرا فاسق و گبر هم گفته‌اى امام « 1 » جهانى مگو اين دروغ * كه آن‌گه شوى در جهان بىفروغ بر من غلام نكوروى هست * بديشان نبردم به بد هيچ دست اگرچه غلام خريده به مال * بر ماست بر قول مالك حلال مرا خوانده‌اى ملحد و بدنژاد * نيم كافر ، اى مؤمن پاك‌زاد مسلمانم و سنى و پاك‌دين * غزا كرده با گرجيان روز كين مرا مادرى بود مستور و پاك * نظيرش نبود اندر اين آب و خاك ملك ايلدگز ، مادرم را بخواست * در آن عقد بستن جهانى گواست نكاحش « 2 » فلان قاضى اهل كرد « 3 » * گواه‌اند بر خطبه ، مردان مرد چو خورشيد بر آسمان روشن است * كه آن زن طراز دو صد گلشن است « 4 » به گيتى مرا عيب مى خوردن است * نپوشانم از تو گناه من است من از باده خوردن پشيمان شدم * برت بر سر عهد و پيمان شدم تو نيز آنچ گفتى از اين پس مگوى * به بيهوده خود را مريز آبروى به توحيد بگشاد حالى زبان * به گيتى كه ديدست از اين مرزبان از اين بيش با شمس چيزى نگفت * اگر چند از او بود با درد جفت به دو مفتى شهر كرد « 5 » آفرين * چو تشريف دادش شه بىقرين

--> ( 1 ) امامى ( 2 ) زكاحش ( 3 ) اهل مرد ( 4 ) بررفت ( 5 ) سركرده