حكيم زجاجى

1310

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بيامد به همدان به نزد پسر * ز كار جهان گشته آسيمه‌سر بگفت آن‌كه ابخازى آمد به جوش * جهان گشت از كرجيان پرخروش بفرمود سلطان كه يكسر سپاه * نهادند رخ كامران سوى راه ز سم ستوران زمين نرم شد * ز خورشيد تابان هوا گرم شد روان گشت لشكر سوى نخجوان * ز ارس برگذشتند پير و جوان سوى كيليا « 1 » رفت فرخنده‌شاه * بزد اندر آن بوم‌وبر بارگاه يكى پشته بد همچو خرم‌بهار * فرود آمد آن جايگه شهريار سپه را ملك ايلدگز عرض كرد * غزا بر تن آن كامران فرض كرد سر مهتران گردن‌افراز رفت * سپه برگرفت و در ابخاز رفت ملك [ آنك ] ابخاز را شاه بود * كجا ز آن همه لشكر آگاه بود چو دانست كآمد سپاه گران * به دل گفت كردم ز گيتى كران بترسيد و آمد به زنهار پيش * ببوسيد پايش به آيين و كيش كفن بر سر دوش و خنجر به دست * سراسيمه افتان و خيزان چو مست بياورد بىمر ستام به زر * كمرهاى زرين و سيمين سپر ز اتابك در آن كار زنهار خواست * از آن پس كه نزديك او بار خواست اتابك بدان گبر زنهار داد * نوازيد و غمگين‌دلش كرد شاد فرستاد زودش بر شهريار * بدان تا دهد خسروش زينهار ز ابخاز « 2 » شد نامور در درون * بسى غارت آورد ز آنجا برون پراكنده در اندرون شد سپاه * ز مردى ببستند بر باد ، راه بروبوم با آق « 3 » بستند جنگ * همه بيشه بد راه تاريك و تنگ برآورد از آن گرجيان دود و گرد * به گرج اندرون ، ز آن نشان ، كس نكرد اتابك غزا كرد يك روزگار * از آن شد ورا چرخ گردنده يار ز ناگاه آمد وبايى پديد * سر رشتهء درد جايى رسيد كه يك روز مىمرد پانصد نفر * بزرگان اصلى و با نام و فر

--> ( 1 ) سلطان را به جانب قلعهء كيليا ترتيب كردند با والده‌اش . راحة الصدور ، ص 298 . ( 2 ) در آن مضيق راه نبود عاقبت آق‌شهر كه ابخازى بنا نهاده بود . . . راحة الصدور ، ص 299 . ( 3 ) باق