حكيم زجاجى

1292

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كشيدند بيرون به ريش و به موى * ابو الفضل را از بر نامجوى چو بردند بيرون بر لشكرش * به زارى بريدند از تن سرش دو دست و دو پايش بريدند زار * به خنجر برش را دريدند خوار برافروختند آتش تيزتاب * بكردند يكسر دلش را كباب چو سلطان « 1 » چنان ديد آمد برون * دو ديده پر از آب و دل پر ز خون به نزديك [ آخربك ] آمد به درد * به دو گفت كاى مير آزادمرد شكستند ناموس ما اين سران * حرم را بشد حرمت از هركران برو برنشين اى يل پاك‌راى * به آب ، آتش فتنه بنشان به‌جاى به فرمان شه رفت بيرون امير * به دل بود با آن دليران چو تير فرستاد نزديك سلطان پيام * كه لشكر كشيدند تيغ از نيام حديث مرا نشنود هيچ‌كس * زنند اين سران برخلافت نفس تو ز آنجاى شاها ره خويش گير * ره رستگارى خود پيش گير برون رفت سلطان ز خيمه نژند * به اسب « 2 » اندرآمد چو سرو بلند برفتند با شه غلامى هزار * نظر كن به بازيچهء روزگار به رى رفت از آنجاى سرگشته راه * درآمد از اين‌روى سلطان ز گاه « 3 » محمد كه با فر و اورنگ بود * نبد مثل او زير چرخ كبود نشست از بر تخت و بگشاد دست * بدان دوستان ، دشمنان را ببست بزد پنج نوبت در آن بوم‌وبر * هماى سعادت برآورد پر بر آن شاه بگرفت گيتى قرار * بر اين بر نشد مدتى روزگار بشد بركيارق سپه جمع كرد * درون و دل خويش چون شمع كرد ز گرگان و سارى و مازندران * بياورد سلطان سپاهى گران رخ آن شه به سلطان محمد نهاد * قدم بر سر فرق فرقد نهاد يكى رزم كردند آن روز سخت * . . . . . . . . . . . . . . . برآشفت بخت چو شد بركيارق در آن رزم تيز * محمد برفت از برش در گريز « 4 »

--> ( 1 ) سلطان چون اين حالت ديد برنجيد و از شرح سراپرده بيرون دويد تا به خيمه آخربك رسيد . راحة الصدور ، ص 146 . ( 2 ) باسل ( 3 ) راه ( 4 ) دل‌گرز