حكيم زجاجى

1291

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

همه مجد ملكش « 1 » همىخواندند * چنين نام در پارسى راندند برآنم كه مستوفى شاه بود * به هركار در ، مرد را راه بود به صد رنج دادى به لشكر درم * ز كارش همه خيل شه بد دژم ز كارش بزرگان به جان آمدند * از آن بدگهر ناتوان آمدند بگفتند با شاه نشنيد هيچ * شدند آن گرانمايگان پيچ‌پيچ چو نوميد گشتند از آن شهريار * به يك جاى بودند يك هفته يار كشيدند تيغ جفا از نيام * بدادند شه را يكايك پيام كه بو الفضل را سر بر ما فرست * به دست يكى مرد دانا فرست وگر نى ز شاهى به در گير پاى * سر خويشتن گير و اينجا مپاى به گفتار ميران شه نامور * برنجيد و نشنيد و پيچيد سر سپاه جهاندار برخاستند * به ساز و سلب تن بياراستند به خرگاه بو الفضل كردند روى * چو آگاه شد مرد پرخاش‌جوى گريزان پس پردهء شاه رفت * نهان در بن نوبتى گاه رفت سواران گردن‌كش نيك‌نام * به غارت ببردند مالش تمام وز آنجاى گشتند يكسر سوار * برفتند بر درگه شهريار عنان بركشيدند گردن‌كشان * بگفتند كان كافر بدنشان كه اندر پناه تو آمد به درد * فرستش به نزديك ما همچو گرد نمىكرد گفتارشان شاه گوش * برآمد به درگاه خسرو خروش به سلطان چنين گفت بو الفضل شوم * كه اى خسرو هند و سردار روم در اين دم ز من دست كوتاه كن * مرا پيش اين بدرگان راه كن ممان تا بريزند خونم به خاك * ز گفتار او شاه شد خشمناك تضرع همىكرد و سودش نبود * فلك از دلش خرمى مىربود برفتند ميران به درگاه ، تنگ * زدند اندر آن پردهء شاه چنگ ز در پردهء راه برداشتند * به‌جا حرمت شاه نگذاشتند برفتند در جايگاه نشست * گرفتند ريش بداختر به دست

--> ( 1 ) و شرف الملك ابو سعد كاتب را به مجد الملك ابو الفضل قمى بدل نمود . حبيب السير ، ج 2 ، ص 494 .