حكيم زجاجى

1281

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

پسر داشت طفلى به بغداد بود * در آن‌گه كه بر شاه بيداد بود به سلطان يكى نامه كردند شاد * فرستاد يك تن چو تير از گشاد كه ما را از اين‌روى شد جاى تنگ * نماندست جاى شتاب و درنگ چو فرمان دهد شاه مالك رقاب * بياييم يكسر از آن روى آب در آن سايه باشيم چون آفتاب * به فرمان سلطان با جاه و آب ارسلان جاذب « 1 » بدان‌جاى بود * چو بشنيد پيغام برپاى بود به طوس اندرون بود والى امير * يكى مرد بادانش و يادگير رباطى كه نامش بود سنگ بست * در آن بوم او كرد بگشاده دست كنون دخمهء آن سرافرازمرد * به پيش رباط است پرخاك و گرد بدان گفتم اين تا بدانى نخست * سخن‌هاى پاكيزهء او درست به محمود شه گفت نبود صواب * كه آيند اين قوم از اين‌روى آب كه خيلى است انبوه ، مردان مرد * توانا و با ساز [ جنگ ] و نبرد بگيرند اين بوم‌وبر بىگمان * مشو ايمن از لشكر تركمان فساد آيد از كار ايشان پديد * نشايد حديث بديشان شنيد چو گفتار فرزانه بشنيد شاه * بفرمود تا بگذرد آن سپاه خراسان پر از ترك سلجوق شد * فغان سواران به عيوق شد نشستند برجاى و آرام خويش * نجستند در مهترى كام خويش بدين‌گونه تا بود سلطان به‌جاى * ز فرمان به بيرون كه بنهاد پاى چو سلطان عالم برفت از جهان * به خاك اندرون گشت خسرو نهان مكائيل سلجق دو فرزند داشت * يكى ز آن دو طبع خردمند داشت از آن دو يكى بد سليمان شاه * كه چغرىبگش خواندى نيك‌خواه دوم بود ابو طالب نامور * كه طغرل‌بگش نام بد از [ هنر ] در آن خيل و خويشان دو فرخ‌ضمير * جهانگير گشتند و سردار و مير بر از چارصد سال بد بيست و هشت * كه محمود شاه از جهان درگذشت به جايش سرافراز مسعود بود * كه فرزند فرزانه محمود بود

--> ( 1 ) ضبط ميسره را بر عهده ارسلان جاذب كرد . حبيب السير ، ج 2 ، ص 377 .