حكيم زجاجى
1282
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سرافراز چغرى بگ نامدار * فرستاد در حال چندان سوار به شهر نشابور پيش امير * كه ما را مقام جديد و حميد در اين بوموبر تنگ و تاريك شد * به ما بر ره كام باريك شد بخواهيم از اينجا برون آمدن * نهان بهر پيكار و خون آمدن فرستاد سورى به مسعود شاه * كه در كارها ژرفتر « 1 » كن نگاه بدانديش تو كرد در سر دماغ * برافروخت ز اقبال شمع و چراغ نشابور خواهد كه گيرد به دست * به مرو و هرى كرد خواهد نشست به جرجان بد آن روز فرزند شاه * به گردش ز هر در فراوان سپاه كه با پور قابوس بن وشمگير * در آن روز بودند در داروگير چو برخواند آن نامه شاه زمين * نهاد از بر اسب اقبال زين ز آرامش و خرمى دور شد * ز جرجان به شهر نشابور شد نبودند اسبانش خورده بهار * كه در جنگ بودند ليل و نهار سليح « 2 » سران بود از نم تباه * نه جوشن بد آنجا ، نه برگ و كلاه نشد خويشتن پور سلطان به جنگ * فرستاد ميرى دو با هوش و هنگ برفتند نزديك تركان به بلخ * ز اندوه و محنت شده كام تلخ شكستن سلجوقيان لشكر سلطان مسعود را چو سلجوقيان آگهى يافتند * ز سلطان جهان را تهى يافتند چو درياى جوشان برون آمدند * به شمشير جوياى خون آمدند ز ناگاه بر خيل سلطان زدند * گهى نيزه گه تيغ و پيكان زدند نديدند در قلب محمود را * شكستند آن خيل مسعود را گرفتند چندان غنيمت به كار * كه آن را نشايست كردن شمار بد آن رزم نزديكى فارياب * روان گشت هرجايگه خون چو آب شكسته سپه نزد مسعود رفت * جگر سوخته همره عود رفت
--> ( 1 ) ژرفتن ( 2 ) سلح