حكيم زجاجى

1276

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

در آن دم چنين بود گفتار شاه * كه مىگفت با سروران سپاه بياييد تا برنشينيم زود * ببينيم كز ما كه خواهد فزود كه خواهد شدن كم در اين داروگير * كه را بردهد ماه و كيوان و تير نداند كسى آنچه بر سر نبشت * مگر او كه از خاك ما را سرشت بزد شيب و اسب دلاور براند * ز شهنامه آن شاه‌بيتى بخواند كه تا چون نمايد به ما چرخ چهر * چه بازى كند پير گشته سپهر ندانم كه تا گنبد نيلگون * چه آرد به بازى ز پرده برون دلاور بشد تا كند قلب راست * ز باد هوا ناگهان گرد خاست چه قلب و چه لشكر ، چه اسب و چه مرد * نبد هيچ آنجا جز از باد و گرد نه اقبال بد شاه را ، نى سپاه * تبه بود تخت و سيه بد كلاه همىبود تا گرد بنشست شاه * برآمد به گرد سپه دين‌پناه چو كردند لشكر يكايك شمار * نبد بيش از نيمهء شش هزار هنوز آن سپه ناشمرده تمام * برآمد غبارى به شكل غمام زمين در زمان گشت پرخاك و باد * ندارد خردمند از آن گرد ياد به گردون گردان برآمد غبار * ز باد هوا ابر شد تيربار به باد هوا پادشاهى برفت * ز شمع فلك روشنايى برفت به گرد اندرون خود گرفتار گشت * زمين تيره و آسمان تار گشت سپه طلب‌طلب آمد و جوق‌جوق * يكى بود در چشم‌ها تحت و فوق زمين ز او چو درياى جوشان به موج * چو آب روان شد سپه فوج‌فوج سه طلب گران سخت انبوه بود * يكى فوج و در پيكرش كوه بود به تخمين يكى ز آن سه بد سى هزار * دو ره شصت باشد چو گيرى شمار به پيش اندرون بد سپاه عراق * به جان كرده با همدگر اتفاق ز لشكر به جنبش درآمد جهان * ندانست كس ز آشكارا نهان ز پس بود طغرايى پيش‌بين * نبشتست در دفتر اين ، شمس دين بزد تازيانه فرس را بتاخت * كه شه را به جنگ و به كين مىشناخت بيامد بر طغرل تاجدار * در او ديد چون شير جويان شكار سپهر هنر شمس دين پيش رفت * به دانش ز هفت آسمان بيش رفت