حكيم زجاجى

721

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سماعيل مىگفت فرمان كنيد * چو عيد است امروز قربان كنيد ببريد از او پيش بدخواه سر * به دانگى است مىگفت پنجاه سر گمان برد كايشان همانند و بس * نگاهى نمىكرد از پيش و پس قضا و قدر هردو چشمش ببست * كس از دم ز شمشير خشمش نرست بپوشيد چشمش قضا و قدر * چه باشند گفتا برم اين‌قدر در آن راه مهتر قوى راند [ ه ] بود * ستورى بر آن يك‌به‌يك ماند [ ه ] بود سم اسبشان سنگ بد كوفته * وز آن راندن و رفتن آشوفته همان مرد را اسب افشرده بود * ز بىخوابى و راه افسرده بود فرومانده اسبان سراسر ز تك * بجنبيد بر پود تا زنده رگ به ره خيل بغداد فرسوده بود * بلى لشكر ترك آسوده بود به دنبالهء ترك تازى سپاه * چو رفتند يك نيم فرسنگ راه گشادند ناگاه تركان كمين * به كينه زدند آسمان بر زمين گرفتند بدخوله ( ؟ ) را در ميان * خروشى برآمد ز بغداديان كمين و كمان بود و تركان و تير * ز خوناب ره گشت چون آبگير ز تير سران مير بنمود پشت * جز از آب چيزى نماندش به مشت به خون درفتادند مردان خذاب ( ؟ ) * سپه بيشتر غرق گشت اندر آب ز شمشير تركان برترمنش * بر آن گردنان بد بسى سرزنش به بالا و زير اندر آن ترك‌تاز * يكى سرنگون ديگرى سرفراز زبردست بودند تركان به تير * زدند و گرفتند در داروگير ز گردان بغداد يك تن نماند * وگر ماند خون از دو ديده براند گرفتند چندان سليح و ستور * كه بر كوه آهو و بر دشت گور بزرگان چنان خيمه بالا زدند * خزينه سراسر به يغما زدند بريده سر تازيان بر قطار * نهادند و ز آنجاى كردند بار سر نامداران در اين سوگ بود * بر استر به سامره بردند زود جهاندار معتز چو سرها بديد * به گردون از آن فتح گردن كشيد حسين سماعيل خونين‌جگر * به شهر اندرون شد نماز دگر نمانده چنان مال و نعمت به جاى * سر مانده بر دوش بىدست و پاى