حكيم زجاجى
1229
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بفرمود سلطان پيروز جنگ * كه تا سروران بركشيدند تنگ به يكبار شمشيرها از قراب * كشيدند مانندهء آفتاب بر آن گرجيان بداختر زدند * جهانى در آن جنگ بر سر زدند فكندند چندان سران را ز پاى * كه از كشته خالى نبد نيز جاى در آن رزم سلطان چو تنداژدها * عنان فرس كرد از كف رها به زخمى همىكرد يك تن دو نيم * گريزان برفتند گبران ز بيم به تنها تن خويش نهصد بكشت * به يكبار گبران نمودند پشت اتابك كه ايوانيش بود نام * گريزان بشد همچو ماهى ز دام به سوهان درون رفت از بيم تيغ * همىرفت و مىخورد درد و دريغ به ديرى درون منزوى گشت گبر * بباريد از ديده خون همچو ابر بيفكند اطلس در آنجا ز بيم * بهجايش بپوشيد گيلى گليم به دير اندر از تيغ سلطان گريخت * نبد مردى اندر تنش ز آن گريخت گرفتار شد شلوه « 1 » بدكنش * بزد ناگهان سرورى گردنش بكشتند چندان از آن لشكرش * كه يك سال بد كركسان را خورش ز كشته كجا بر زمين جاى بود * در و كوه دست و سر و پاى بود چنين كرد گردون گردان امير * گرفتند بىمر ز گرجى اسير دوين بستد آن شاه با دين و داد * [ به عزم ] « 2 » دوانى روان شد چو باد به تفليس شد شاه گيتىگشاى * به تخت اندرآورد با تاج پاى به هرجا فرستاد خسرو خبر * از آن نصرت و كار فتح و ظفر برآورد شهباز اقبال پر * ببستند آيين به هربوموبر بشارت بشد آن به بغداد و روم * بياراستند آن سران مرزوبوم ز تفليس شد تا به حد عراق * وز آنجا روان شد به جنگ براق « 3 » به كرمانزمين راند مانند برق * براق اندر آن بوم بد شاه شرق ز سلطان خبر يافت شد در گريز * براق سرافراز چون برق تيز
--> ( 1 ) شره ( 2 ) بقرص ( 3 ) براق حاجب در اصل قراختاى بود و زمانى ملازمت سلطان محمد مىنمود . حبيب السير ، ج 2 ، ص 654 .