حكيم زجاجى

1225

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سپاه تو چون گرگ غارتگرند * چو آب روان خون مردم خورند نيارد كسى روى كردن به راه * ز بيم سر خنجر اين سپاه ز يزدان ندارند هرگز سپاس * هم آن از تو اى شاه ، در دل هراس از اين كارشان دست كوتاه كن * روان را سوى روشنى راه كن چو درياى ژرف است اين خسروى * حد [ يثى است ] اى كامران معنوى به گردون رسيده از اين بحر موج * در او مىرود آدمى فوج‌فوج ز دريا به كشتى توان شد برون * چو كشتى نسازى شوى سرنگون تو كشتى در اين بحر از عدل ساز * ز جود و كرم بادبان بر فراز ز علمت گرانبار كن لنگرش * نظر كن پس آن‌گه سوى معبرش ز دريا بدين شكل شايد گذشت * بسا خسروا كاندر آن غرق گشت در كامرانى گشودم تو را * ره رستگارى نمودم تو را به كشتى توانى گذشتن ز آب * تو را « 1 » عدل كشتى « 2 » است اى كامياب چو خورشيد رخشان جهان‌گير شو « 3 » * مشو چون كمان ، راست چون تير شو « 4 » به ميدان دانش درانداز گوى * دروغ اى شهنشاه با كس مگوى هرآن‌گه كه گفتار شه گشت راست * از او زهرهء سركشيدن كه‌راست اگر شاه را قول باشد دروغ * حديثش به جايى نگيرد فروغ نماند به‌جا عهد و پيمان او * نيايد كسى زير فرمان او حديث مرا بشنو و ياد كن * مقامى در اين شهر آباد كن برآور يكى قصر عالى بلند * كه از باد و باران نيابد گزند ز غارت ، ز خون ريختن دور باش * مزن بر دل خستگان دور باش مكن اين بروبوم زيبا به زور * مگردان به جوى اندرون آب شور به صلح اى جهانگير بگشاى شهر * به كس اى سرافراز منماى قهر بمان تا شود دخت طغرل برون * چو او شد بيا تو به شهر اندرون به گفتار او كامران كار كرد * خرد با دل خويشتن يار « 5 » كرد چنان كرد كاو گفت ، آن شهريار * ببستند عهدى بر آن استوار

--> ( 1 ) ورا ( 2 ) گشت ( 3 ) بشد ( 4 ) بشد ( 5 ) باد