حكيم زجاجى

1226

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به شرطى كه بانو شود جفت شاه * كه بد مشترى را نظر سوى ماه ز تبريز ملكه روان شد به خوى * خبر شد بر ازبك نيك‌پى اتابك به گنجه خبردار شد * گل و لاله در چشم او خار شد پراكنده گشتند از او لشكرش * چو حاكم نديدند در كشورش غلامان از او روى برگاشتند * ورا بىكس و يار بگذاشتند چو ديدند كز شاه برگشت بخت * بيفتاد از ملك و اورنگ و تخت سر خود گرفتند و تند همچو باد * نكردند از آن شاه فرخنده ياد پسر داشت ازبك يلى لال بود * چو مرغ نگون بىپر و بال بود چو گويا نبد كامران را زبان * نشد نامور مهتر و مرزبان به حصن النجه « 1 » شد آن شهريار * نبودش جز از غصه و رنج يار يكى ماه در قلعه بيمار بود * به صد محنت و رنج و تيمار بود ورا دايه‌اى بود مفلوك و پير * ز تبريز شد نزد ازبك چو تير به گرماوه دربود رنجور شاه * بشد دايه نزديكش از گرد راه بپرسيد ازبك از آن پيرزن * دلش بود خسته ز رنج و حزن كه از بانوى من چه دارى خبر * بگو پيش من يك‌به‌يك ذربه‌ذر چنين گفت با شه زن گنده‌پير * كز آن بىوفا ياد هرگز مگير مكن ياد از او تا توانى دگر * كه شد بىوفا جفت بيدادگر بر آن است تا جفت سلطان شود * به رتبت بر از ماه و كيوان شود چو بشنيد شاه آن سخن آه كرد * ز كار جهان دست كوتاه كرد به گرماوه در كامران زرد شد * برآمد ز تن جان ، دمش سرد شد ز درد زن آن شاه مردان بمرد * روان را به خوارى و زارى سپرد چو رفت از جهان خسرو نامجوى * نماند اندر آن دودمان رنگ‌وبوى ملك خامش اندر پى باب شد * ز جوى چنان خسروى آب شد نباشد از آن نرم‌تر پادشاه * به تندى و تيزى نرفتى به راه زمانه از او مهر ببريد زود * برآمد ز ناگاه از آن دوده دود

--> ( 1 ) النجق ؛ اتابك در قلعهء النجه بدين شكنجه و غصه جان تسليم كرد . تحرير تاريخ وصاف ، 339 .