حكيم زجاجى
1224
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
در آن گردش رزم و جاى نبرد * به قتل آمدى بىكران اسب و مرد برون آمدى ناصر دين دلير * زدى بر صف خيل سلطان چو شير فكندى تنى چند و بازآمدى * گهى زير و گه بر فراز آمدى يكى هفته ز اينگونه كردند جنگ * گرفتند پيرامن شهر تنگ بريدند از شهر تبريز آب * فتادند آن مردمان در عذاب خورش تنگ شد رفت از دست كار * دگرگونه بد گردش روزگار نبود اندر آن بوموبر آب و نان * نخوردند جز نوك تير و سنان خورش چون در آن شهر ناياب شد * ز روى دليران دين آب شد بزرگان دين نامداران مرد * برفتند نزديك ملكه به درد به بانو بگفتند احوال كار * ز نيكوبد گردش كارزار كه شد كار بر اهل تبريز تنگ * ببريد از روى اقبال رنگ نبايد دگر نام از رزم برد * ببايد ولايت به سلطان سپرد فرستيم نزديك سلطان پيام * بدان تا نهد تيغ كين در نيام ز قزوين بزرگى در آن شهر بود * كه او را ز هردانشى بهر بود به فضل و فضايل پديد آمده * به شكل و شمايل مديد آمده فصيح و سخنگوى و به اعلم و راى * نهاده ز اقبال بر چرخ پاى لقب عز دين بو الفضايل به نام * شكرپاسخ و نغز و شيرينكلام سخن چرب گفتى به شيرينزبان * به دل با همه كس بدى مهربان به نزديك سلطان شد آن بىنظير * سخن گفت مانندهء شهد و شير به شيرين سخن خلق را گرم كرد * دل خسرو كامران نرم كرد چنين گفت كاى شاه كشورگشاى * چو خورشيد تابان به روى و به راى تو را ايزد از جنگ خيل تتار * رهانيد و روزت نگرديد تار چو خواهى كه گردون شود يار تو * به كيوان رسد ز اين ميان كار تو مكن با فروماندگان جز كه داد * چو يزدان تو را فر و فرهنگ داد در اين بوموبر دور باش از ستيز * سليمان شدى خون مورى مريز مكش خنجر از بهر خون ريختن * بياساى از فتنهانگيختن ز گيتى نگه كن كه بابت چه برد * برفت و جهان دشمنان را سپرد