حكيم زجاجى
1219
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
تو اين خيل را خوارمايه مدار * كه دارند تأييد پروردگار تو با اين سپاه مغل ايل كن « 1 » * پس آنگه سرلشكر و خيل كن « 2 » به دو گفت ازبك كه از ما به در * نگردند اين لشكر پرهنر از اين قوم سر تيز مانند پيش * به جامه خريدن توان جان خويش در اين بود گوينده با شهريار * كه آمد يكى ايلچى از تتار جوانى سمرقندى خوبچهر * برون همچو ماه و درون پر ز مهر دو مرد مغل باز با آن جوان * به تن زورمند و به دل ناتوان . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . « 3 » اگر جامهء خام بد سى هزار * گرفتند و بستند و كردند بار ببردند خيك پر از مى هزار * دو صد گوسپند و صد استر به بار همه بارشان بود كاك و بره * بر آتش همه پخته كرده سره به خروارها نقل و شمع و شكر * ز تبريز بردند آن دم بهدر فرستادشان ده هزار اسبه نعل * دو ياقوت رخشان و سى پاره لعل يكى درج زر بود چون آفتاب * بياكنده يكسر به درّ خوشاب صد اسبى به زين بود و صد تا شتر * صد استر از اين چيزها كرده پر چو بردند اين حمل يرغو به پيش * اميران نشستند برجاى خويش چو ديدند ميران خيل تتار * به زر جامها چون گل اندر بهار بگفتند كاين شهر زرين به جاى * بمانيم از بهر كشورگشاى نبايد چنين شهر كردن خراب * كز اين جامه بافند چون آفتاب همان خوردنىها عجب داشتند * چو بردند و نزديك لب داشتند زمانى گرفتند آن را به بوى * نهادند پس بر سر و چشم و روى به خوردن از آن لذتى يافتند * به دندان لب خويش بشكافتند بگفتند كاين شهر خوش ايل ماست * كه يارىده لشكر و خيل ماست چنين شهر زرين بود خاص خان * كه خوشتر نباشد از اين در جهان از آنجا كه رفتيم ما همچو گرد * كه كردست با ما كه اين شهر كرد
--> ( 1 ) كرد ( 2 ) كرد ( 3 ) در آغاز صفحهء 331 متن اصلى ، تقريبا 15 بيت زير كاغذ صحافى قرار گرفته و پيدا نيست .