حكيم زجاجى
1218
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
دوم نامور بود نوين يمك * به مردى شده بر سما از سمك به هرجا كه رفتند خون ريختند * به هربوموبر فتنه انگيختند چو آتش فتادند در خشك نى * به قهر و به قوت گرفتند رى بكشتند چندانكه خون شد روان * به خون اندرون غرقه پير و جوان وز آنجا به قزوين كشيدند سر * گرفتند و كردند زيروزبر وز آنجا به شهر ابهر آمدند * پر از كينه و زهر و قهر آمدند به زودى گرفتند آن شهر نيز * نه جان ماند آن شهريان را نه چيز وز آن جايگه سوى زنگان شدند * به آيين شير و پلنگان شدند برفتند در شهر از گرد راه * سيه شد زمين و زمان زان سپاه بسا تن كه شد دور از جان و دل * ز خون خاك زنگان شد آن روز گل ز زنگان به سوى ميانه شدند * بكشتند و ز آنجا روانه شدند چو سيلى روان تا به شهر سراب * گرفتند و كردند يكسر خراب بكشتند چندان و راندند خون * كه آمد ز دروازهها خون برون پر از كينه ز آنجا برون آمدند * خروشان چو درياى خون آمدند چو باد بزان سوى تبريز تيز * برفتند پركينه و پرستيز چو رفتند ناگاه نزديك شهر * فرومرد آن آتش كين و قهر به امر خداوند ناهيد و مهر * مبدل شد آن خشم و كينه به مهر در آن شهر بد ازبك شهريار * فرستاد بيرون سوارى هزار بشد شمس دين نزد ازبك به درد * سرافراز طغرايى زادمرد به دو گفت كاى شاه باداد و دين * پس و پيش اين كارها بازبين سپاه تتار است و خيل مغل * كه در گردن چرخ كردند غل نپاييد سلطان محمد برش * شنيدى كه تا چند بد لشكرش به درياى مازندران شد نهفت * كه داند كه بيدار ماند ار نخفت « 1 » سپه بود با شاه ششصد هزار * در آهن نهان ، جمله مردان كار چو ديدند اين خيل از پيش آب * گريزان برفتند بىخوردوخواب
--> ( 1 ) ار خفت