حكيم زجاجى

1216

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه آمد سپاهى ز حد تتار * كه شد روز همچون شب تيره تار چو سيمرغ از پايهء كوه قاف * زمين اندرآورد از ايشان شكاف سپاهى است خونريز مانند نيش * كه آيد به اسم طلايه ز پيش برون آمد آن شاه صاحبقران * كز او خيره شد ديدهء اختران ختا و ختن تا سمرقند و چاج * ورا گشت و شاهان با طوق و تاج به درگاه او كمتر از بنده‌اند * به امرش مه و سال پوينده‌اند ميان بست از راه كين رزم را * به يك ماه بگرفت خوارزم را بخارا به يك روز بستد به زور * ورا يار كيوان و بهرام و هور محمد گريزان برفت از برش * نه استاده يك دم بر لشكرش سپاهى گران لشكر سركش است * خراسان از اين خيل پرآتش است گرفتند شهر نشابور و بلخ * دهان جهان گشت از آن قوم تلخ به مرو و هرى زنده يك تن نماند * فلك بر سر انس‌وجن « 1 » خون فشاند كنون در عراق است از ايشان يزك * نگردد به كام دل ما فلك اگر بخت فرخ بود رهنماى * به من بر شود سايه‌گستر هماى بگويم سخن‌هاى خان بزرگ * بپردازم آن داستان بزرگ چنين شعر گفتن شعار من است * خرد همنشين ، بخت يار من است منم بر سرير سخن پادشاه * رسانم سر تاج معنى به ماه چو سلطان محمد ز رى گشت باز * دگربار ازبك شه سرفراز فرستاد والى و عامل به رى * اتابك ز تبريز شد سوى خوى غلامى دگر گشت ياغى ز جهل * سواران گزين كرد و مردان كهل ز فرمان ازبك سر اندركشيد * اتابك از او بىكران رنج ديد اغلبگ « 2 » بد آن سركشيده به نام * اتابك برون كرد خيلى تمام چو آن خيل زى رزم رفتند تيز * اغلبگ بشد ز آن ميان در گريز بيامد به زنهار نزديك شاه * به درگاه او برد نادان پناه بر شاه بد حاجبى كامران * زبردست بر جملهء كهتران « 3 »

--> ( 1 ) جان ( 2 ) و اتابك اوغلبگ را سياست كرد . تاريخ جهانگشاى ، ج 2 ، ص 14 . ( 3 ) زبد دست بد حملهء كتران