حكيم زجاجى
1215
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
اوغلمش بيامد از آن روى تيز * كمر بسته از بهر جنگ و ستيز به يك حمله در ازبك آمد شكست * ز شومى ظلم آن شه دينپرست ز پيش غلامى گريزان برفت * ز باد هوا برگريزان برفت سمندى بدش پرتك و تيزتاز * به يك روز و يك شب شه از مرو باز بيامد گريزان به شهر سراب « 1 » * به كردار مستى كه باشد خراب مكن ظلم تا با تو باشد ظفر * نگردد جدا از برت زور و فر سپه را ز عدل و كرم برگ ساز * كه تا كامران گردى از رزم باز چو شد نومسلمان از آن باخبر * فدايى فرستاد چون شير نر ببستند آن بدنژادان ميان * برفتند بر شيوهء صوفيان همىآمد از حج يكى كاروان * برفتند آن بدنژادان روان بدان حاجيان اندر آميختند * وز آنجاى خون سران ريختند اوغلمش بشد حاج را پيشباز * نه آگاه از آن مردم رزمساز چو اندر ميان رفت مرد دلير * برفتند آن ملحدان همچو شير بدان شير جنگى درآويختند * سگان خون او بر زمين ريختند چنان شهسوارى درآمد ز پاى * به دست چنان مردم تيرهراى چو او كشته شد ازبك از ناگهان * روان كرد و آمد سوى اصفهان بيامد ز ناگاه خوارزم شاه * به شهر رى آورد بىمر سپاه محمد كه سلطان آفاق بود * به مردى و پيلافكنى طاق بود دگرباره شد ازبك اندر گريز * بيامد ز قزوين به تبريز تيز چو سلطان محمد جهانگير شد * ز ناگاه بخت جوان پير شد بيامد خبر پيش آن شهريار * كه خيلى گران از ديار تتار چو بشنيد سلطان خبر ، بازگشت * دلش با غم و محنت انباز گشت بشد تا به جيحون و بگذشت از آب * دل از آتش درد و محنت خراب چو آيم به تاريخ كشورگشاى * بگويم من آن قصهء دلرباى چو بر ششصد هجرىاى بىهمال * بيفزود دوران ده و پنج سال بيامد ز حد خراسان خبر * به نزديك ازبك شه پرهنر
--> ( 1 ) مراب