حكيم زجاجى
1214
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو بشنيد بر قصر ازبك غريو * سراسيمه شد ز آن فزغ همچو ديو بفرمود تا گشت لشكر سوار * سوى جمعه رفتند مردان كار ز غوغا گرفتند بىمر اسير * سوى قلعه بردند ز آن داروگير نپرسيد احوالشان شهريار * ببردندشان زار نزديك دار نبود اندر آن هيچكس را گناه * نكرد اندر آن كار خسرو نگاه بفرمودشان تا درآويختند * جهانى بر آن قوم خون ريختند ميان در يكى دانشومند بود * سرافراز مرد خردمند بود يكى مرد فاضل يكى بىهمال * سرافراز شد در ميان پايمال ز اوجان بد و شمس دين نام داشت * به تبريز در جا و آرام داشت ز هركس زر آن شاه بستد به زور * شد از جور در جوىها آب شور گرفت از زن بيوه و از يتيم * به چوب و شكنجه بسى زر و سيم در اين كار بد شاه بيدادگر * كه آمد ز ناگاه نزدش خبر كه اينك اوغلمش سپه بركشيد * بخواهد به رزم تو لشكر كشيد سراسيمه شد شه از آن گفتوگوى * يكى شيخ در شهر بد نامجوى به زهد و ورع چون مه و مشترى * به نام آن دلاور شرف تسترى بشد پيش آن شيخ و زنهار خواست * در آن كار داننده را بار خواست فروبرد سر مهتر كامياب * ندادش به تندى زمانى جواب پس از ساعتى سر برآورد و گفت * كه سر سخن از تو نتوان نهفت به درگاه رفتم براى تو من * دعا كردم اى خسرو انجمن به سرّم چنين آمد اين دم جواب * چنين كرد با بنده حضرت خطاب كه با ازبك نامبرده بگوى * كه امروز شو با عدو جنگجوى كه كردى بدينگونه قربان به عيد * بكشتى چنان نامدار سعيد بدادى به درويش از اينگونه زر * دعاگوى تو شد همه بوموبر بر اينگونه كردى در اين شهر كار * برو تا ظفر يا بى از كردگار اتابك برون رفته خستهجگر * ز نزديك دانندهء نامور سپاهى برآراست از بهر جنگ * برون آمد از شهر همچون پلنگ بشد آنچنان تا در شهر و باز * وز آن جايگه رفت شه بر فراز