حكيم زجاجى
1213
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
اگر مقبلى اى خردمند مرد * به گرد خلاف بزرگان مگرد ز فرمان مخدوم خود سر متاب * دل از مهتر خويشتن برمتاب كه ناگه ز پاى اندر آيى به سر * ز فعل بد خود شوى پىسپر مكن قصد كس تا بمانى بهجاى * سرت را نيارند در زير پاى چو ازبك بپرداخت از منكلى * چو خورشيد شد شه به روشندلى چو ز او بازپرداخت شاه جهان * پديدار شد فتنهاى از نهان اوغلمش « 1 » غلامى دلاور بنام * بيامد چو شيرى برون از كنام به حد عراق اندرون مير شد * به تيزى چو شمشير و چون تير شد ز فرمان ازبك برون برد سر * خلاف اتابك برآورد پر به تبريز بد ازبك آن روزگار * در آن بوموبر كرد مهتر قرار به هرخانهاى كرد ميرى نزول * غلامان و ميران سر بر فضول به مردم نمودند بىمر عذاب * بكردند آن خانهها را خراب يكى روز در خانهء بندهاى * همىگفت با خود پراكندهاى زنى بود آن كدخدا را جوان * پس پرده ، شد ز آن سخن ناتوان ز پرده ، پراكنده كمگوى ، گفت * چو بشنيد آن بنده شد در نهفت ز پرده به گيسوش بيرون كشيد * سراپاى پوشيده در خون كشيد زن خسته مىكرد فرياد و آه * درآمد ز در شوى آن زن ز راه زن خويشتن ديد در خاك و خون * به دست چنان ناسزايى زبون بزد جامهء خويشتن كرد چاك * به سر بر پراكند ز آن غصه خاك سوى جمعه شد آه و فرياد كرد * ز دست چنان جور و بيداد ، كرد گروهى ورا شد در آن كار ، يار * برآمد خروشيدن از هركنار برآنم كه آن روز آدينه بود * برفتند در جمعه مانند دود به مقصوره در نعره برداشتند * كسى را در آن جاى نگذاشتند به وقتى كه در جمعه سوزند طيب * گرفتند ناگاه راه خطيب به گردون برآمد غريو غرنگ * بباريد از آسمان خشت و سنگ
--> ( 1 ) و اوغلمش كه تربيتيافته خوارزمشاه بود و در عراق به سر مىبرد به زخم تيغ آن جماعت به قتل آمد . حبيب السير ، ج 2 ، ص 646 .