حكيم زجاجى
1209
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
دل اهل تبريز با شاه بود * از آن راز دستور آگاه بود فرستاد مردى ز پنهان وزير * به نزد بزرگان دانشپذير كه در بستن امروز بر ما خطاست * اتابك يقين شهريار شماست ببايد گشودن سحرگاه در * بزرگان بيايند يكسر به در فرستاده پوشيده در شهر شد * بدانديش اندر زمان قهر شد سپيده در شهر كردند باز * درآمد ملك ازبك سرفراز جوانان شهرى به جوش آمدند * ز شادى همه در خروش آمدند كسانى كه در شهر بودند مير * گريزان برفتند مانند تير رئيس سرافراز را سر ز تن * بريدند اندر صف انجمن ببردند آن سر برآويختند * يكى گرد فتنه برانگيختند بشد شمس دين از نهان در گريز * ز ديده به خاك اندرون اشكريز به شهر اندرون ازبك بىهمال * عدو را همىكرد سر پايمال ز خيل مخالف سوارى نماند * از آن گرد فتنه غبارى نماند بيامد ملك نصرت از نخجوان * به دل دردمند و به تن ناتوان همه شهر شد شاه را پيشباز * بيامد به قصر اندر ، آن سرفراز يكى ماه آن شاه رنجور بود * ز آسايش و ناز مهجور بود گل سرخ رخسار شه زرد شد * دل نامداران پر از درد شد طبيبان بسى چارهها ساختند * علاج ورا اصل نشناختند ز تاب حرارت ، جگر گرم بود * نمىداشتش قرص كافور سود ز باد فنا بر سرير مهى * فرومرد ناگاه شمع شهى سه روز اندر آن برزن و بوموبر * زن و مرد بد بهر شه مويهگر زنى داشت آن شاه مانند ماه * سوى نخجوان برد تابوت شاه يكى دخمه كردند سر بر سپهر * شهنشاه در دخمه بنهفت چهر همين است ما را سرانجام كار * به نيك و به بد بگذرد روزگار اگر پادشاه است و گر پاسبان * نباشد بر او آسمان مهربان چنان كن كه چون خاك را بسپرى * از اينجا همه نام نيكو برى ز چنگ اجل كس نيابد جواز * اگر زيردست است و گر بر فراز