حكيم زجاجى

1208

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

يكى روز دستور فرخنده‌پى * بفرمود تا جمله خم‌هاى مى شكستند بر همدگر ريختند * مىاش را به خاك اندر آميختند نشد هيچ‌كس پيش خسرو سه روز * چهارم چو بفروخت گيتىفروز وزير اندرآمد زبان برگشاد * به دانش ز درج نهان سرگشاد فروريخت گوهر ز لب نزد شاه * به دو گفت كاى خسرو دين‌پناه نماندست در شهر جاى درنگ * برون شو كه كار اندرآمد به سنگ مخور بر تن و جان خود زينهار * ببايد شدن ، زود بر ساز كار چو بشنيد آن مرد باعقل و راى * اتابك به اسب اندرآورد پاى خزينه به تبريزيان داد شاه * در آن دم كه مىخواست رفتن به راه برفتند رندان به كردار دود * خزينه به غارت ببردند زود از آن گنج شهرى توانگر شدند * سراسر پر از جامه و زر شدند به راه مراغه برون رفت شاه * چو ببريد يك نيم فرسنگ راه بتازيد و شد باره تا نخجوان * دو صد مرد با او ز پير و جوان گذشت از ارس همچو پوينده باد * چنين دارم از مرد گوينده ياد كه اىتغمش آن مير پيروز جنگ * به شهر اندرآمد چو غران پلنگ سوى قلعه شد ، رفت بر قصر شاه * در آنجا نبد مانده جز خاك راه به عدل و سخا مير بگشاد دست * نه بگرفت كس را ، نه كس را ببست بياراست آن بوم و برزن به داد * بر او هرتنى آفرين كرد ياد دو ماه اندر آن شهر بنشست شاد * به دادن كف كامران برگشاد برش رفت طغرايى نامور * ورا ، نيك بنواخت آن تاجور ولايت به فرزند جاندار داد * در آن شهر والى شد آن يارزاد رياست به منكويه ( ؟ ) بسپرد مير * وز آنجا روان گشت مانند تير به كام دل خويش گرديد باز * برفت آن دل‌افروز گردن‌فراز چو او رفته بد ازبك آمد چو گرد * به تبريز با نامداران مرد وزير سرافراز با او به هم * مهين مجد دين خواجهء محترم چو ازبك به تبريز نزديك شد * چو الماس شمشير او تيز شد نبد بيش با او سوارى هزار * گرفتند تبريز را در حصار